تبليغاتX
تریبون جوانان مارکسیست

تریبون جوانان مارکسیست

نگاهی به پلنوم اخیر یکیتی نیشتمانی کردستان عراق(اتحادیه ی میهنی کردستان عراق) و رسوایی های پی در پی این سازمان و کل ناسونالیزم کرد در منطقه

این روزها تب و تاب پلنوم اخیر یکیتی نیشتمانی(اتحادیه ی میهنی کردستان عراق)را پوشش خود قرار داده است و مخالفین و موافقین این جریان به بحث و گفتگو در این مورد می پردازند.پلنوم اخیر اتحادیه ی میهنی در 29 /10/2009 برگزار گردید و در این پلنوم جناح غالب یعنی جناح جلال طالبانی گزارش سیاسی پلنوم را تقدیم حاضرین نمود.روال عادی هر پلنوم این است که فقط اعضای رهبری(کمیته ی مرکزی و دفتر سیاسی )در آن حضور می یابند،اما اینبار این پلنوم برای لاپوشانی کردن دیکتاتوری درون حزبی این جریان عشیره ایی به اعضای سازمان نیز اجازه ی ورود به پلنوم را داد.

در این پلنوم جناح اقلیت یعنی جناح کوسرت رسول به شدت مورد انتقاد قرار گرفت و با این جناح تسویه حساب شد.تمام مشکلات یکیتی به نوشیروان مصطفا نسبت داده شد و تمام کاسه کوزه ها را سر گوران (تغییر)به رهبری نوشیروان مصطفا که چندی پیش از اتحادیه میهنی جدا شد و در انتخابات پارلمان عراق به شیوه ایی آگاهانه با شعار گوران (تغییر)وارد جدال سیاسی شد و توانست در بسیاری از زمینه ها موفق ظاهر گردد.(حداقل تا زمان انتخابات)

در این پلنوم فرمانده نیروی پیشمرگه (عطا سراوی )به دستور جلال طالبانی دبیر اول اتحادیه ی میهنی دستگیر شد.در این پلنوم موضوعات مختلفی همچون برگزاری کنگره و غیره به دستور اجرا گذاشته شد که بحث هر کدام از این موارد از حوصله ی بحث خارج است.در اینجا از بررسی مسایل جزئی خودداری می کنیم اما همین را می گوییم که ناسیونالیزم کرد و احزاب عشیره ای و قومپرست فهمی از دمکراسی حتی از نوع بورژوایی ان ندارند و این پلنوم علیرغم اینکه از ابتدا سعی شد ظاهری دمکراتیک به آن داده شود اما دستگیری عطا سراوی و تسویه حساب با جناح اقلیت نشان از عدم وجود دمکراسی در این جریان است. انچه اینجا برای ما مسولین این وبلاگ توجه ی ما را به خود جلب نمود این است که امروز ناسیونالیزم به طور عام و ناسیونالیزم کرد به طور خاص در یک بحران ایدئولوژیک و عملی به سر می برد که برای رفع مشکلات خود به انواع و اقسام ابزار نامشروع دست می برد،مخالفین سیاسی و دگراندیشان دستگیر و زندانی میشوند،روزنامه نگاران معترض به حاکمیت مورد ضرب وشتم قرار می گیرند و نمونه های دیگری از این قبیل

خلاصه باید بگویم که بحران ناسیونالیزم مربوط به این اواخر نبوده و در دوره های مختلف ناسیونالیزم تنها همچون یک آلترناتیو مقطعی به کار گرفته شده است و هیچگاه نتوانسته است جوابگوی نیازهای واقعی توده ی مردم باشد.ناسیونالیزم کرد در این اواخر که با پرچم امپریالیزم گرایی و قوم پرستی در زیر چکمه های امریکا و دیگر کشورهای امپریالیستی به فعالیت خود ادامه می دهد،بیش از هر نوع ناسیونالیزم دیگر دچار بحران ایدئولوژیک و پراتیکی برای جوابگویی به مشکلات است.از یک طرف تاکید بی مورد بر قوم پرستی و عشیره گرایی از طرف دیگر فعالیت زیر چکمه ی و سایه ی امپریالیزم جهانی و غیره و غیره

موقعیت یکیتی نیشتمانی که زمانی در میان مردم کردستان عراق جایگاهی داشت امروز بیش از هر زمانی تضعیف شده است و بهتر است بگوییم موقعیت فعلی این سازمان مضحک است.چندی پیش شاخه ی نوشیروان مصطفی جدایی خود را از این جریان اعلام نمود و در انتخابات پارلمانی همان طور که در بالا هم اشاره شد با شعار تغییر (گوران)توانست طیف عظیمی از نیروهای معترض به سیاست های احزاب عشیره گونه و کل سیستم حکومتی کردستان عراق را پشت سر خود بسیج کند.(ما در مورد گوران در مقاله ای تحت عنوان آیا تغییر ممکن است در همین وبلاگ قبلا بحث کرده ایم.خواننده ی گرامی می تواند به این مقاله مراجعه کند.)

کوسرت رسول که سابقا با فراکسیون نوشیروان مصطفی در یک جبهه قرار داشتند جدایی از یکیتی را به دلایل مختلف مناسب ارزیابی نمی نمود و علیرغم مخالفتش با رهبری یکیتی همچنان به صورت یک فراکسیون در یکیتی باقی ماند.یکیتی در ان مقطع از ترس گوران ناچار شد با مخالفین درون حزبی سازش کند و با پارتی دشمن دیرینه ی خود هم پیمان شود،با پارتی در یک لیست (جبهه) برنامه را به پارلمان معرفی نماید. این شکست بسیار سنگینی برای یکیتی بود زیرا یکیتی علیرغم تهدید مردم به شرکت در انتخابات و دفاع از لیست کردستانی و تهدید نظامیان وکارمندان دولت به اخراج و بریدن حقوقشان نتوانست در مقابل گوران قوی ظاهر گردد. در شهر سلیمانیه علیرغم اینکه پایگاه سابق یکیتی است بیش از 50% نظامیان به لیست گوران رای داده بودند. این در حالی بود که یکیتی نظامیان را تهدید به اخراج کرده بود. از طرف دیگر گوران بعد از انتخابات نتوانست به صورت یک آلترناتیو در مقابل احزاب سنتی و عشیره ای قوی ظاهر گردد و پاسخگوی مطالبات مردم در کردستان باشد یا حداحقل به بخشی از شعارهایی که با آن توانسته بود مردم را به خیابانها بکشد عمل نکرد و بی افقی سیاسی خود را از همان روزهای ابتدایی حضور در پارلمان نشان داد مدتی پیش در جلسه پارلمان گوران و یکگرتوو (وحدت)اسلامی به  دلیل شکست سیاسی از پارلمان بیرون رفتند. این نشان می دهد که گوران نیز نتوانسته اند جوابگوی مطالبات مردم در کردستان عراق باشد. خلاصه کنیم در این گیر و دار ناسیونالیسم کرد همواره منافع مقطعی و حزبی خود را در نظر دارد و توجهی به مطالبات توده مردم نمی کند. تاریخ ناسیونالیزم به طور عام و ناسیونالیزم کرد به طور خاص حداقل این را برای توده های مردم اثبات کرده است. ما در این وبلاگ در مقالات و مصاحبه هایی که داشته ایم برای خوانندگان وبلاگ روشن کرده ایم و در آینده نیز روال کار وبلاگ ما همین خواهد بود.

در آخر می خواهییم بگوییم که کردستان عراق بر خلاف تبلیغات رسانه ای بورژوایی غرب و غیره که سعی در دمکراتیک جلوه دادن و حاکم بودن امنیت در این منطقه را دارند از هر لحاظ محیطی نا امن برای مخالفین سیاسی احزاب ناسیونالیست و عشیره ای بوده و هست. در این مملکت آزادی بیان تنها شعاری برای لاپوشانی جنایات هر روزه حاکمیت و احزاب ناسیونالیست و قوم پرست است. در این مملکت جایی برای دیگراندیشان نیست. مخالفین مذهب، ناسیونالیزم، فرهنگ عشیره ای و بطور خاص مخالفین سیستم حکومتی واحزاب سنتی در قدرت تحت شکنجه تعقیب آزار و اذیت قرار دارند. کمونیسم در این منطقه در وضعیت بسیار بحرانی به سر میبرد و ضعیف ترین وضعیتی که ممکن است در طول تاریخ برای آن متصور شد در شرایط فعلی دامنگیر کمونیست هاست. روزنامه نگاران تحت تعقیب پلیس هستند. چندی پیش یعنی روز پنجشنبه گذشته (نه به ز گوران) سردبیروزنامه جهان توسط دستگاه امنیت وآسایش مورد ضرب و شتم قرار گرفت این تنها یک نمونه از هزاران نمونه ایست که روزانه در این مملکت اتفاق می افتد.

ناسیونالیزم برای ماندن در قدرت راه دیگری ندارد جز تعرض به آزادیها و حقوق اولیه انسانها در این منطقه، اما ضرورت به میدان آمدن کمونیزم جدی دخالتگر و رادیکال در این شرایط بیش از هر زمانی لازم و ضروری به نظر می رسد. کمونیزمی که پاسخگوی نیازهای واقعی مردم باشد و در مقابل ناسیونالیزم کمونیزم ملی و انواع و اقسام گرایشات بورژوایی و اپورتونیستی که اسم کمونیست را برخود یدک می کشند بایستد لازم و حتمی است. ناسیونالیزم تا آخر عمر نمی تواند با این متد عشیره ای به فعالیت ادامه بدهد و در قدرت بماند. امروز در کردستان عراق حزب و حکومت از هم جدا نیستند، جدایی حزب از حکومت باید شعار توده مردم و  در اولویت مطالبات نیروهای رادیکال قرار گیرد زیرا این سیستم از حکومت نماد دیکتاتوری محض است و مطالبه جدایی هرچند مطالبه ای دمکراتیک است اما باید در اولویت کاری نیروهای رادیکال قرار گیرد.

دست اندرکاران وبلاگ علیه ناسیونالیزم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17  توسط حسن معارفی پور  | 

 مصاحبه با عبدالله شريفى (بخش دوم)

در این بخش از مصاحبه سعی خواهیم نمود در امتداد بخش اول، در متن اوضاع سياسى ايران به تحولات جنبش ناسيوناليستى معاصر بپردازيم، و جايگاه اين جنبش را در تحولات آتى مورد بررسى قرار دهيم۔

در رابطه با جنبش ناسيوناليستى كرد نيز با توجه به برجستگى رويدادهايى دو دهه اخير عراق ناچارا بطور مختصردر اين رابطه نيز مرورى به اين تحولات خواهيم داشت۔

با تشكر از رفيق عبدالله شريفى

مسئولين وبلاگ عليه ناسيوناليسم

www.antinasunalizm.blogfa.com

 

سوال اول. شما در بخش اول همين مصاحبه به تاريخ عمومى شكلگيرى ناسيوناليسم مفصل اشاره كرده ايد، و در رابطه با ايران، دوره شكل گيرى ناسيوناليسم را از دوران مظفرالدین شاه و انقلاب مشروطه بررسى كرديد۔ اكنون اجازه بدهيد يكراست به رابطه اسلام سياسى و ناسيوناليسم ايرانى بپردازيم، سوال اين است كه عروج اسلام سياسى و حاكميت اين سى ساله جمهورى اسلامى چه موقعيتى به ناسيوناليسم ايرانى داده است؟ ناسيوناليسم ايرانى در تحولات جارى چه جايگاهى دارد و در آينده چه شانسى به عنوان آلترناتيو جمهورى اسلامى دارد؟

عبدالله شريفى:

با تشكر مجدد!

رابطه اسلام سياسى و ناسيوناليسم ايرانى يكى از پروبلماتيك هاى معاصر تاريخ ايران بشمار ميرود، اين مشكل نه تنها از منظر دو طرف معادله يعنى جنبش اسلام سياسى و جنبش ناسيوناليسم ايرانى بلكه، فراتر درسطح منطقه خاورمیانه و به یک اعتبار در سطح معادلات جهان چند قطبی پس از پایان دوران جنگ سرد، رنگ خود را بر روايت هاى بيرونى زده است۔ رگه هايى چپ ملی مذهبی و ناسیونالیسم چپ ايران نيز که عادت کرده بود جنبش اسلامی و اسلام سیاسی را به عنوان نیروئی متعلق به "ملل شرق" به حساب آورد و آنرا جریانی "مردمی" در نظر بگیرد، هم اكنون گيج روايات ژورناليستى و مورخان و تئورسينهاى حاشيه ای دول غربى هستند۔ بد نيست كه در همين ابتدا حساب خود را با اين گونه قرائت هاى غير ماركسيستى روشن كنيم۔ اين كه حاكميت جمهورى اسلامى و اساسا نفوذ اسلام سياسى در خاورميانه و بخشى از آفريقا محصول سير تكاملى حركت مذهبى و دينى تلقى شود، و نوعی تکرار با اختلاف فاز جنگ "مدرنیته" و "تئوکراسی" قلمداد میکنند، ريشه در عدم درك اتفاقات جهانى معاصر و عدم درک جدال ناسیونالیسم و اسلام سیاسی بر سر سهمیه بورژوازی بومی در دنیای امپریالیسم دارد۔ جنگ و مصاف این دو گرایش، که دومی، یعنی اسلام سیاسی، ناسیونالیسم را به "بی لیاقتی"، غرق شدن در تجمل و فساد متهم میکند، و فلسفه فعال شدن اسلام سیاسی در جنگ بر سر قدرت دولتی، برای این دیدگاه غیر مارکسیستی و بقایای ناسیونالیسم چپ، غیر قابل هضم شده است. 

 اسلام سياسى بصورت يك جنبش امروزى سير تكاملى و ادامه خطی رابطه مشروطه و مشروعه و يا تقابل ناسيوناليسم مصدق و فدائيان اسلام و يا حتى اعتراضات طلبه هاى ناراضى حوزه هاى علميه نيست۔ اين تاريخ مجزای خود را دارد كه ميشود در جايى مفصلتر به آن پرداخت. غرب در تقابل با انقلاب ١٣٥٧ ايران و در متن تعارضات جنگ سرد و تقسيم جهانى دوران جهان دو قطبى، بخش حاشيه اى و گرایش رو به موت اسلامى را با تكيه بر سنتهاى ملى و مذهب زده شرقى و اليت روشنفكر و اديب و شاعر شرق زده و عقب مانده كه بخشا خود را چپ بحساب مياورد، به صحنه آورده شد۔ سركوب انقلابى كه ميرفت  بطرف راديكاليزمى كه نه تنها حكومت سلطنتى را بلكه كل مناسبات سرمايه دارى ايران را به مصاف بكشد، خطر جدى بود كه با سروسامان دادن يك جنبش كپك زده ميسر شد۔ ديديم كه چگونه در جامعه اى غير مذهبى و با فرهنگى مانند ايران به كل جامعه و انقلاب آن خون پاشيدند۔

اينكه اين جنبش را سير تكاملى تحركات مذهبى و یا رشد گرایش تئوکراسی در يك جامعه اسلامى ميدانند، تعريف جانبدارانه و سطحی و غير واقعى است از اين تحولات خونين. براى كارگر و كمونيست و آزاديخواه آن جامعه معنى بسيار فراتر از يك جايگزينى حكومتى دارد۔ معنائى كه در تمام شئونات زندگى و تلاش براى زندگى انسانى در آن جامعه تاثير مخرب خود را به جايى گذشته است۔

البته از نظر تحقيقى و فاكت هاى تاريخى، روند به ضرر اين روايات دست ساز و جانبدارانه ژورناليستى، تمام ميشود۔

اسلام سياسى و بويژه نظريه پردازان تشيع هميشه بر اين اعتقاد بوده اند كه در غياب مهدى آخرالزمان دست بردن در حكومت، كار "امت" اسلامى نيست۔ بنابر اين اكتفاى روحانيون به ترويج مذهبى و به مثابه اهرم فشار در كنار حكومتها براى تعادل اسلامى، سراسر تاريخ روحانيون را از دوره سلطه حکومت شیعه در دوره صفوی و ازابتداى دوران قاجاريا ها تا انقلاب ١٣٥٧ شكل ميدهد۔

 جنبش تنباكو كه منجر به ضربه بزرگى به سلطه امپرياليسم انگليس شد، ميتوانست به تغيير حكومت بى ثبات وقت منجر شود، اما فتواى آيت الله ميرزا حسن شيرازى براى تحريم انگليس و فشار به ناصرالدين شاه قاجار نهايت كارى بود كه جنبش اسلامى از خود نشان داد۔  در طول دوران تقابل مشروطه و مشروعه هيچگاه روحانيون از اهرم فشار بر حكومت وقت در مقام چپاول گران كنار دولت، يك گام آنطرف تر نرفتند، اينها در كنار مالياتهاى دولتى با خمس و ذكات راضى بودند۔ در دوره كودتاى رضا شاه و سرنگونى سلطنت قاجاريان، رضا شاه و جمعى از اطرافيانش خواهان لغو سلطنت و برقرارى جمهورى شدند، نياز كشور سازى و مناسبات توليدى سرمايه دارى اين را طلب ميكرد اما با تقابل جمعى از روحانيون و از جمله آيت الله مدرس روبر شدند و با احياى مجدد سلطنت، دوران سلطنت پهلوى بنيان گذارى شد. دليل هم همين بود كه "جمهورى" جايگاه روحانيت و نقش اسلام را نفى ميكند و چون در غياب مهدى موعود قرار نبود خودشان راسا حكومت كنند تعادل را در ابقا سلطنت ميديدند۔

اين سير در زمان محمد رضا شاه در ايران هم ادامه داشت، نهايت كار آيت الله بروجردى تاسيس حوزه علميه و انتقال عرصه حوزه از نجف به قم بود۔ هاشمى رفسنجانى در كتاب مصاحبه زيبا كلام با رفسنجانى به صراحت ميگويد كه خمينى هم تا اين اواخر هم كارش همين كار حوزوى و ترويج اسلام در انجمن "مكتب تشيع" بود۔ به قول خودشان اين اواخر بود كه  تز ولايت فقيه در غياب مهدى حتى بصورت درس در حوزه ها تدريس ميشد۔

اينكه سر انجام  اين جنبش اسلام سياسى معاصر از جانب غرب در تقابل با انقلاب ايران و بر متن رقابت با بلوك شرق بصورت كمر بند سبز از گورهاى تاريخ در آورده شدند، نه ادامه ايفاى نقش بعنوان اهرم فشار و نه ادامه تاريخ "جهاد هاى" تاريخى و "مجتهدین" اين جنبش بود۔ اين جنبش فراموش شده در دهه هاى پايانى قرن بيستم بصورت جنبشى سياسى و حكومتى به جان جامعه بشرى انداخته شد۔

با اين وصف روايت تكامگرايانه از جنبش اسلام سياسى كه منجر به اين پديده معاصر شده باشد و اين اسلام سياسى را و جمهورى اسلامى را بصورت حكومت دينى كه در مسيرى از تاريخ تكامل يافته باشد، واقعى و ماترياليستى نيست۔ اسلام سياسى معاصر محصول معادلات سياسى اين عصر است۔ روندى غير متعارف است كه نه بر پايه مذهبى بودن جامعه بلكه بر پايه سركوب خونين و سازمانيافته پا به عرصه سياست گذاشت۔

اسلام سياسى بر دوش بخشى از ناسيوناليسم سركوب شده ايرانى ماديت بومى يافت۔ تصادفى نيست كه دولت موقت بازرگان را "مکلا" های جبهه ملى تشكيل ميدهند، تلاش خمينى براى برقرار ساختن حكومت مكلا، نه معمم، در همان ابتدا نشانگر اين حقيقت است كه جامعه ايران با حكومت مذهبى چقدر بيگانه بود۔ در دور اول انتخابات رياست جمهورى، خمينى با كانديداتورى بهشتى بدليل معمم بودن مخالفت كرد۔

بديهى است دو سنت ناسيوناليستى ايرانى، جبهه ملى و حزب توده و اقمارشان با كودتاى ٢٨ مرداد و سركوب مصدق از هم جدا شدند و با سر كار آوردن جنبش اسلامى و سركوب انقلاب ايران دوباره بهم رسيدند۔

قطعا سرنگونى رژيم سلطنتى ضربه بزرگى به بخشى از ناسيوناليسم ايرانى زد، از اريكه قدرت خارج شدند و در ذهنيت تاريخى جامعه بصورت شكست خوردگان باقى ماندند۔ اكنون دو طيف ناسيونالستى در ايران صاحب جنبش خود هستند۔ جنبش ناسيوناليسم پرو غرب و جنبش ملى مذهبى، اين دومى اكنون هنوز سرى در حكومت دارد و قطعا در تحولات آينده سرنوشتش با سرنوشت اسلام سياسى گره خورده است، اما هر دوى اين سنتهاى ناسيوناليستى كه شامل احزاب و جريانات و شخصيتهاى متنوعى ميباشند تنها در خلا جنبش كمونيزم كارگرى در خلا يك افق كمونيستى بصورت بديل جمهورى اسلامى امكان نقش بازى كردن خواهند داشت۔

چنانچه آلترنايتو كارگرى كمونيستى ميدان پيدا كند، گرایش اسلام سیاسی و کل طیف موسوم به جنبش ملی اسلامی سير نزولى و اضمحلال را در پيش خواهند گرفت۔ در غير اين صورت امكان عروج ناسیونالیسم، و الزاما نه در شکل سلطنت و یا احیای میراث دو هزار و پانصدساله و منشور "کورش کبیر"، بلکه در اشكال متنوع و پيچیده و "جدید"ممكن است۔ اگر جنبش مردم براى سرنگونى جمهورى اسلامى در پرتو رهبرى و افق انسانى و كمونيستى ميسر شود كل معادلات بومى و منطقه اى دگرگون خواهند شد۔

اگر احتمال استحاله و تبديل رژيم اسلامى به طرف رژيم ى براى سامان بخشيدن به كاپيتاليسم و اقتصاد و سياست در ايران امكان يابد هر يك از اين دو سنت ناسيوناليستى امكان نقش بازى كردن خواهند يافت۔ در چنيين حالتى انتقال اين دوره به يك حكومت پرو غرب نوع تركيه بر دوش جنبش ملى مذهبى البته در اشكال متنوع و پيچيده خواهد افتاد۔ اما در هر حال هر نوع استحاله اسلام سیاسی، بطور مشخص در جامعه ایران با این تاریخ معرفه برای ما، حتی پوسته ظاهری را هم از آن باقی نخواهد گذاشت و ناچار است میدان بازسازی اقتصاد کاپیتالیستی ایران را به گرایشی که با روبنای این اقتصاد همخوانی بیشتری دارد، واگذارد. بنابراین این توهم پوچ که گویا اسلام سیاسی میتواند محمل "متعارف" شدن تولید سرمایه داری در ایران باشد، فقط از عدم شناخت روندهای تاریخی در جامعه ایران طی بیش از صد سال حکایت دارد.

رويداهاى اخير ايران حاكى از اين است كه جنبش ناسيوناليستى پرو غرب از رهبر و سازمان خاص خود عاجز است، به ميدان فرستادن بخش عامى و شبه فاشيستى طرفدار پرچم و سرود اى ايران نشانه صحت اين ادعا است۔ اما اين كمبود ذره اى از خطر عروج اين جنبش ضد كارگر و ضد كمونيستى را نميكاهد۔ و شاید همین خاستگاه شرق زده و "ضد سلطنتی" ناسیونالیسم چپ است که کماکان انجام رسالت اداره "اقتصاد ملی" را از درون گرایشی که به تعبیر آنها سنتی و ملی است، ممکن و از نظر "قوانین تکامل تاریخ" منطقی میدانند!

 

سوال دوم:  ناسیونالیزم کرد به عنوان یک جنبش اجتماعى ریشه دار در جامعه ی ایران و عراق و دیگر کشورها  را ميبينيم، ناسيوناليسم كرد در ايران چگونه وارد انقلاب ١٣٥٧ شد و در طول اين سى سال بطور فشرده چه تحولاتى را از سر گذراند؟

عبدالله شريفى:

ناسيوناليسم كرد در ايران با دوران جنگ جهانى دوم و قاضى محمد پا بعرصه وجودى گذاشت۔ مدتها تحت تاثير سنت ناسيوناليستى ايرانى بخش رفرميستى حزب توده  و چپ خلقى بود۔ همانگونه كه با بلوك شرق و وجود سوسياليسم كاذب، ماركسيسم ناسيونايزه شده بود اين سنت هم تحت تاثير آن در قلمرو ملى خود خواهان خودمختارى و حق تعيين سرنوشت بود۔ مدتها از سيوسيال دمكرات اروپا تبعيت ميكرد و با اين نگرش اما از نظر سازمانى پراكنده و نا منسجم وارد انقلاب ايران شد۔

 اما این واقعیت که ناسیونالیسم، ملت را میسازد و نه برعکس، در هر حال، با طرح حکومت "کردها"، چه در شکل خودمختاری و یا در چهار چوب "دمکراسی" در یک کشور، معنی سیاسی پیدا کرد.

ناسیونالیستهای کرد، با سر كار آوردن جنبش اسلامى و خمينى، به استقبال آن رفتند و تمام تلاش مماشات جويانه خود را بكار گرفتند تا به گفته خودشان به تحقق شعار استراتژیک  "خودمختاری برای کردستان و دمکراسی برای ایران" نزدیک شوند۔ ناسیونالیسم و حزب آن، حزب دمکرات کردستان ایران، با حمله سركوبگرانه به كردستان به متن مقاومت مسلحانه كشانده شدند و بر تز "جنگ مذاكره مذاكره جنگ" راه خود را پيمودند۔

 مدتى با شوراى ملى مقاومت در كنار بنى صدر و مجاهدين دل بستند و جنگى چند ساله را با كمونيسم  و حضور سیاسی و بیداری كارگران و مردم زحمتكش كردستان آغاز كردند۔ با شكست بلوك شرق و حضور نظامى آمريكا در عراق و عروج ناسيوناليسم كرد در عراق از خودمختارى به فدراليزم شيفت كردند و باميد عراقيزه شدن ايران هست و نيست خود را بكار گرفتند۔ مدتى با صراحت كامل به جبهه دو خرداد پيوستند و اميد خود را به جامعه "مدنى" خاتمى بستند۔

شكست اين مسير و ناكامى آمريكا در عراق افول ناسيوناليسم كرد در چشم مردم كردستان عراق اين جريانات را با بحران جدى مواجه ساخت۔ اكنون شقه شقه و پارچه پارچه و بى اميد، سر گردانند۔

اكنون اميد به تحولات درون رژيم بسته اند و در صورت حضور فعال جبهه مردم و سلطه افق كمونيستى دورنماى خاصى نخواهند داشت، در غياب آن، ظرفيت به بازى گرفته شدن را از جانب هر نيروى مطرح در ايران را دارند، ظرفيت ضد كمونيستى و ضد كارگرى اين جريانات بر كسى پوشيده نيست۔

سوال سوم .موقعیت ناسیونالیزم کرد در کردستان عراق را چگونه ارزیابی می کنید؟اگر بخواهید یک تصویر کلی از احزاب ناسیونالیست کرد و جنبش ناسیونالیستی کرد در کردستان عراق و سیستم حکومتی آن ارائه دهید این تصویر چه تصویری می تواند باشد؟

عبدالله شريفى:

آنچه امروز در كردستان عراق ميگذرد و آنچه اين دو دهه ما شاهد بوديم، پديده ناسيوناليزم كرد با تعاريف كلاسيك از ناسيوناليسم خوانايى ندارد۔ خوانايى ندارد چون اين پديده اگر چه بر متن ستم ملى و سلطه خونين حكومت فاشيستى بعث و كشمكش آناتگونيزه شده شونيزم بعث و ناسيوناليزم كرد، تغذيه ميكرد اما به هيچ وجه عروج آن حاصل اين روند نبود۔

عروج ناسيوناليزم كرد در عراق بر دوش مردم تحت ستم كرد براى رفع ستم ملى و يا استقلال و خودمختارى و غيره نبود۔ عروج اين جريان در تلاقى اوضاع جهانى جديد و بر متن حضور افسارگسیخته ميليتارزم آمريكا و غرب بدون استراتژى معينى در رابطه با "حق مردم كرد" به اجرا در آمد۔ در همان آغاز جنگ خلیج در سال ۱۹۹۱، جیمز بیکر وزیر خارجه بوش پدر، به صراحت اعلام کرد که از نارضایتی احزاب ناسیونالیست کرد فقط در راستای دکترین نظم نوین "استفاده" خواهد کرد و دولت آمریکا به دلیل منافع استراتژیک تر در منطقه، با هیچ نوع از حکومت "کردی" خوانائی ندارد.

 

اين پديده در سايه تخريب و به خون كشاندن بغداد و كركوك و عماره و غيره براى دوره بحرانى حضور آمريكا در منطقه عروج كرد، در غياب اين سناريو داستان ناسيوناليزم كرد چيز ديگرى ميشد۔

مدتى قبل من مطلبى با عنوان (ناسيوناليسم كرد و جهان چند قطبى) نوشتم براى جواب اين سوال  بخش كوچكى از آن مطلب را كه فكر ميكنم جوابگو است  اينجا مياورم:

 

" ياداورى اوايل دهه ٩٠ ميلادى سر نخ ماجراى امروز را برملا ميكند۔ اواخر دهه ٨٠، احزاب ناسيوناليست كرد، با پايان جنگ ايران و عراق در حوزه هاى اين دو كشور با بحرانهاى جدى روبرو شدند۔ شكاف منطقه و منازعات خصمانه دول منطقه به دايره ديپلماسى صلح منتقل شد، اين تغييرات، امكانات و "شکافهای منطقه ای" كه با جنگ ايران عراق در منطقه براى نوعى فعاليت گشوده بود با محدوديت مواجه ساخت۔ افق احزاب ناسيوناليست كرد در ابهام و تاريكى فرو رفته بود۔ با ختم جنگ اميدى به دوام سياست "جنگ مذاكره، مذاكره جنگ"، استراتژى اين احزاب، نمانده بود۔

 

اگر كسانى شرايط آن روزهاى اواخر دهه ٨٠ را بياد داشته باشند خوب متوجه ميشوند كه دوران مذاكره احزاب ناسيوناليست كرد در عراق (دوران مفاوضه) چه اوضاعى بود. در آن زمان حزب دمكرات بارزانى مستقيما به ايران آويزان بود و اتحاديه ميهنى جلال طالبانى در حاشيه، در مذاكراتشان با صدام به كمترين شرايط و امتياز ممنون بودند۔

تقابل هاى جهانى و سير رو به اضمحلال بلوك شرق معجزه وار اين شرايط افول را نجات داد۔ عراق به يكى از مراكز مهم تقابل تخاصمات جهان سرمايه بعد از جنگ سرد تبديل شد. اين، آن" امداد غيبى" بود كه احزاب ناسيوناليست كرد را و كل اين جنبش را از بالا و با سرعت در خود هضم كرد۔

 

با جنگ خليج احزاب ناسيوناليسم كرد قبل از پرداختن به تغيير چندانى در استراتژى خود يكباره كتابچه سرخ و تمامی رمز و نشانه های "چپ" را زمين گذاشتند و به بخشى از سياست ميلتاريستى غرب در عراق تبديل شدند۔  شتاب اوضاع سياسى و تمايل رهبران جريانات ملى كرد، تغيير ريل سریع و منطبق با آن شتاب  سرنوشت كل اين جنبش را رقم زد۔

از اوايل دهه ٩٠ تا ٢٠٠٣ كه به اشغال عراق توسط ارتش آمريكا منجر شد، يعنى بيش از يك دهه، احزاب ملى كرد، بر بخشى از جغرافياى كردستان گمارده شده بودند. این دوره اى است كه اين جريانات با جنگ هاى داخلى بر سر تقسيم قدرت و چپاول، كل منطقه تحت تسلط خود را به خون كشيدند۔ اين دوره ياداور خاطرات تلخى است كه نه تنها مردم كردستان در عراق بلكه مردم منطقه را منزجر ساخت۔ جنگ هاى خونين احزاب اتحاديه ميهنى و حزب دمكرات كردستان عراق و جنگ هر يك از اين دو با نيروهاى پ۔ ك۔ ك، آوردن قشون اسلامى در روز روشن و تهاجم نظامى به مقرها و محل هاى نيروهاى اپوزيسيون ايرانى، فقط چند قلم از ميان اقلامى است كه در سايه سلطه اين احزاب به وقوع پيوست۔

اين دوره جمهورى اسلامى از يك طرف، و تركيه از طرف ديگر، بازمانده دولت بعث و صدام در بغداد از يكسو و دول عربى از سوى ديگر، بطور مستقيم و آشكارا كردستان عراق را به ميدان تاخت و تاز خود تبديل كرده بودند۔

در جوار اين شرايط مدنيت در جامعه آويزان و بى تكليف بود، از كار و زندگى خبرى نبود،  مدرسه و بيمارستان وبهداشت و روابط و مناسبات متعارف اجتماعى جاى خود را داده بود به یکه تازی میليس عشایر و احزاب که جریانات رنگارنگ اسلامی هم به آن اضافه شده بودند. كشتار و جنگ و ترور، و هرج و مرج و هر کی هرکی قاعده آن اوضاع بی قاعده بود. در سليمانيه كه قدم ميزدى معلوم نبود كه اين شهر تحت سلطه پاسدار جمهورى اسلامى است يا نيروى مسلح احزاب ملى كرد و۔۔۔

 

در امتداد تخريب و تباهى جامعه، تهاجم به هر آنچه نشانه چپ و انسانگرايى و هر دريچه اى به تحول مثبت آينده، با خشونت و سركوب روبرو شد۔ در اين ميان ميتوان به سرنوشت مكانيسم هاى دخالت مردم كه مشمول همان قانون جنگل شدند، اشاره كرد۔ سرنوشت پديده هايى مانند موقعيت زن در آن جامعه، جايگاه آزادى و مصائب و فقر روزافزون و زیر سوال رفتن نفس حیات و نفس کشیدن در آن "غیر"جامعه را ديد و كل اين ماجرا را بازخوانى كرد۔ در جواب به دفاع از حقوق برابر زن در جامعه ، ترور و كشتار زنان، قتل هاى ناموسى و رشد فرهنگ ضد زن و مردسالارى در همه ابعاد بر آن جمعه تحميل كردند۔ علاوه بر اين، نقشه و برنامه هاى سيستماتيك و ديكته شده سركوب گرانه گوشه اى از آن تاريخ است كه براى هميشه سيماى واقعى اين جريانات را در حافظه تاريخى مردم آزاديخواه ثبت كرده است۔

 

دوره دوم با تهاجم نظامى آمريكا و انگليس به عراق و سرنگون كردن دولت صدام و اشغال عراق شروع ميشود۔ اشغال عراق دور ديگر از عروج جريانات قومى و مذهبى را بهمراه داشت۔ كشمكش هاى جهانى براى مدتى در عراق متمركز شد۔ حضور نظامى آمريكا در عراق موازنه ها را تغيير داد و با اين نحوه دخالت، ايران و اسلام سياسى، نحوه اعمال نفوذ تركيه و دول عربى كاليبر كاملا جديدى به خود گرفتند۔

 

جلال طالبانى و مسعود بارزانى در ميان خيل علاوى و جعفرى و پاچه چى ها كسانى بودند كه در اجراى سياست نظامى عراق مهره هاى محلى اعمال اين سياست بودند۔ و به همين دليل و سابقه سلطه يك دهه بر مردم كردستان عراق، در تقسيم قدرت و زد و بند و گاوبنديها ى بعدى دست بالا پيدا كردند۔ در اين پروسه "مقامات" "دولتى" را به سهم قابل ملاحظه اى به جريانات ناسيوناليسم كرد سپردند۔ اوج "صعود" اينجا بود۔

 

اما چندان طول نكشيد كه دوره سقوط و افول شروع شد۔ اين جريانات در كردستان عراق از توهم و خرافه پا به واقعيت نهادند۔ مردم ديگر ملاحظه بازگشت دولت فاشيستى بعث را نداشتند و از آنها توقع كار و زندگى و رفاه و مدنيت داشتند و در مقابل "حكومت خودى" با گلوله و زندان و فقر و وضعیت کماکان بلاتکلیف و آویزان، جواب دادند۔

 

كارگرى كه مزد خود را مطالبه ميكرد، روزنامه نگارى كه آزادى بيان را ميخواست، مردمى كه مسكن و آب و نان و برق را طلبكار بودند، زنى كه توقع قانونى شدن حق برابرش را آرزو ميكرد، با شليك و ترور و زندان و تحقير مواجه شدند۔

 

سرانجام  پروژه آمريكا در عراق چه به لحظ سياسى و چه به لحاظ نظامى موفقيتى كسب نكرد و ناكام ماند۔ آمريكا براى مساله كرد هيچ برنامه خاصى جز استفاده ابزارى و موقت از آن براى حفظ خود در منطقه در دستور نداشت۔ این مساله منشا اساسی بحران در صفوف احزاب ناسیونالیست کرد در کل منطقه بود. در همان حال ادامه دنبالچه گری در تحزب ناسیونالیسم کرد به تجدید آرایش صفوف پ. ک. ک و تشکیل و سرهم بندی پژاک با مساعدت جناحهايى از رژیم اسلامی و دخالت مستقیم آمریکا و انگلیس منجر شد. گسترش مدل عراق يا به اصطلاح عراقيزه كردن در ايران و يا در جايى ديگر ممكن نشد۔ آمريكا در مقابل رقبايى چون اروپا، چين و روسيه سير نزولى قدر قدرتى را طى كرد۔ بدين ترتيب پیش نرفتن اوضاع عراق مطابق سناریوهای دولت آمریکا، پيشروى سياست قلدرى نظامى آمريكا را سد كرد و صحنه افول يك روند عمومى شد كه جريانات ناسيوناليست كرد را بعنوان عارضه اى به سراشيب بحران پرتاب كرد۔ 

اين اوضاع داخلى و اوضاع منطقه اى و جهانى شرايطى را فراهم كرد كه سير افول احزاب ناسيوناليست كرد را با همان سرعت كه صعود كردند به افول بكشاند۔  "

 

در خاتمه سوالاتى جای تامل و تعمق دارد: در شرایطی که رئیس جمهور دولت سراسری و "فدرال" عراق، خود رهبر یک حزب "کردی" است و چند نفر از اعضای پارلمان عراق و نیز برخی وزرا، از جمله وزیر خارجه عراق، نیز به یکی از دو حزب اتحادیه میهنی و یا پارتی دمکرات وابسته اند، آیا مساله کرد و "ستم ملی" بر مردم کردستان، کماکان به شکل سابق سیر دارد؟

 آیا میتوان این سوال را طرح کرد که در عراق، علیرغم خونین ترین تاریخ و دلچرکینی ها بین مردم کردستان و حکومت مرکزی، مساله ملی، از "بالا" ، چون مساله ارضی در ایران و یا روسیه، حل شده است و مسائل اجتماعی مردم کردستان، مسائل دیگری است؟

اگر پس از حل مساله ارضی از بالا، اصرار بر حل آن از "پائین" و توسط جنبش "توده"ها، یک توهم ساده چپ شیفته خلق بود، آیا اصرار ادامه دهندگان ناسیونالیسم کرد که "جنبش رهائی بخش خلق کرد" در کردستان عراق، هنوز خاصیت اسطوره ای و افسانه ای را حفظ کرده است، تجدید حیات این اوهام چپ خلقی و شیفته "قوم خود" نیست؟ به این سوالات و این مسائل باید فکر کرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17  توسط حسن معارفی پور  | 

به مناسبت سالگرد انقلاب اکتبر

انقلاب اکتبر به حق بزرگترین انقلاب کارگری دنیا و یکی از رویدادهای عظیم در تاریخ جامعه ی بشری و از بزرگترین دستاورد ها برای طبقه ی کارگر و کل کمونیسم جهانی است.این انقلاب به رهبری حزب بلشویک و لنین به مثابه ی راهنما،رهبر و آژیتاتور آگاه این حزب و طبقه ی کارگر روسیه به پیروزی رسید.فارغ از تمام نقدهایی که ممکن است از زوایای مختلف به این انقلاب وارد باشد دستاورد های این انقلاب برای بشریت و طبقه ی کارگر در تمام زمینه ها انکار ناپذیر است.هیچ کس نمی تواند آزادی هایی که این تحول عظیم برای طبقه ی کارگر و کل زحمتکشان روسیه به دست آورد را انکار کند.

در زمینه ی انقلاب اکتبر، قدرت گیری پرولتاریا،لنین و لنینیسم نظریات مختلفی مطرح شده است که من در این مطلب هر چند به صورت خلاصه اما از دیدگاه مارکسیسم(کمونیسم علمی) به بررسی آن می پردازم.شکست این انقلاب و قدرت گیری سرمایه داری دولتی به رهبری استالین و دیگر تحولاتی که با شکست انقلاب جامعه ی شوروی به آن دچار شد مورد بحث این نوشته نیست، در اینجا فقط به ارزیابی از انقلاب و نظریات لنین در برخی از آثارش در قبال اپورتونیست ها و سوسیالیزم بورژوایی اشاره می کنم.امید است در نوشته های بعدی در بتوانم در این زمینه بیشتر صحبت کنم.

بسیاری از مخالفان لنینیسم( به مثابه ی ادامه ی کمونیسم علمی مارکس ) معتقدند که انقلاب اکتبر انقلابی غیر کارگری و غیر سوسیالیستی بوده است و حتی برخی از صاحبنطران مارکسیست یا بهتره بگویم موسوم به مارکسیست این انقلاب کبیر پرولتری را تا حد کودتا نزول می دهند. (مثلا کورنیلیوس کاستوریادس)،در دوره ی لنین و انقلاب اکتبر کم نبودند اپورتونیست هایی که زیر نام مارکسیسم به بزرگترین دستاورد های کمونیستی حمله می بردند و مواضع پاسیفیستی خود را در قبال این انقلاب و دیدگاه های لنین اعلام می نمودند. بر همه روشن است که انقلاب اکتبر علیرغم هر نقدی که به آن وارد باشد،به رهبری طبقه ی کارگر و حزب پیشتاز آن طبقه یعنی حزب بلشویک صورت گرفت.

برای سالهای طولانی لنین ممعتقد بود که جامعه ی روسیه برای رسیدن به سوسیالیزم باید یک انقلاب بورژوا_دموکراتیک را از سر بگذراند،برای همین لنین در اثر معروفش" دو تاکتیک سوسیال دمکراسی در انقلاب بورژوا _ دمکراتیک" به ضرورت دخالت طبقه ی کارگر در این انقلاب به همراه متحدینش یعنی دهقانان و سایر اقشار فرودست جامعه اشاره می کند و موضع پاسیفیستی منشویک ها را که می گفتند چون انقلاب 1905 بورژوایی است،بنابراین باید رهبری آن هم در دست بورژوازی باشد را به شدت افشا می کرد و شعار دیکتاتوری  انقلابی دمکراتیک دهقانان و پرولتاریا را در آن مقطع برگزید.لنین معتقد بود که در شرایط تاریخی پرولتاریا مطالبات مختلفی دارد.برای نمونه(مطالبات حداقل و مطالبات حداکثر)،به همین خاطر است که در آن مقطع این مطالبات  به مطالبات کمونیست ها تبدیل شده بود  و بعد ها هم به موضع بسیاری از کمونیست های معتقد به راه لنین تبدیل شد.

در تمام آثار لنین که در دوره های مختلف تاریخی نوشته شده اند ما شاهد بررسی مسائل مختلف از دیدگاه کمونیسم علمی مارکس هستیم.تاثیرات لنین بر کمونیسم و تکامل نظریات مارکس و انگلس در آثار و نوشته های لنین باعث شد که  در بسیاری موارد مارکسیسم _ لنینسم به جای کمونیسم به کار برده شود.تا قبل از دوره ی لنین  مارکسیسم را معادل کمونیسم می شناختند،اما تاثیرات گرانبهای لنین بر علم مارکسیسم باعش شد که لنینسم به مارکسیسم افزوده شود و مارکسیسم _لنینیسم به معادل کمونیسم تبدیل شود.

لنین با تحلیل مشخص از اوضاع مشخص و تطبیق نظریات انقلابی مارکس با جوامع مختلف و عملی نمودن انقلاب سوسیالیستی که از جانب بورژوازی تحت عنوان اتوپیا و غیره نام نهاده می شد،مشت بزرگی را بر دهان تمام اپورتونیست ها و مخالفین کمونیسم علمی که لباس کمونیسم را به تن کرده بودند کوبید و عملی و علمی بودن نظریات سوسیالیسم را با انقلاب اکتبر و قدرت گیری پرولتاریا اثبات نمود.

همان طور که اشاره شد تا قبل از 1917 و آوریل این سال لنین در موردقدرت گیری پرولتاریا و انقلاب کارگری در روسیه با بسیاری دیگر از مارکسیست ها هم عقیده بود،اما او در تزهای مشهور خود معروف به تزهای آوریل نظراتش را در این زمینه تغییر داد و این تزها نقشه ی داهیانه ی حزب بلشویک در راه انتقال از انقلاب بورژوا _ دمکراتیک به انقلاب سوسیالیستی گردید.در شرایطی که انقلاب فوریه ناکام مانده و حزب بلشویک زمینه ی رسیدن به قدرت سیاسی را داشت،تاخیر و تعلل در گام برداشتن به سوی قدرت سیاسی و میدان خالی کردن برای بورژوازی موضعی نبود که لنین برگزید،بلکه تلاش های پیگیرانه و دخالتگری و گام برداشتن به سوی قدرت سیاسی را به جای پاسیفیسم و کناره گیری از رهبری انقلاب برگزیدند.

لنین با این تزها برنامه ی آتی برای کشور شوراها را ارائه داد. تب و تاب انقلابی در اروپا به خصوص در آلمان لنین را خوشبین کرده بود که این انقلاب می تواند جرقه ای باشد که انبار باروت بورژوازی را منفجر می کند و این انقلاب به بیش قراول انقلاب های سوسیالیستی در دنیا تبدیل خواهد شد،اما متاسفانه انقلاب سوسیالیستی به دلایل مختلف در اروپا پیروز نشد و یکی از دلایل شکست انقلاب اکتبر ایزوله شدن انقلاب در کشوری بود که منابع تولید در آن جامعه پاسخگوی نیازهای کل مردم نبود.برنامه ریزی برای اقتصادی کردن روسیه توسط استالین در دهه ی 30 برای جواب به کمبود منابع تولید و اداره ی جامعه بود که به سرمایه داری دولتی تبدیل شد.(این بحث را در نوشته های بعدی باز خواهم کرد).

شعار های استراتژیک لنین در این انقلاب نان،صلح و آزادی بودند.لنین در شرایطی این شعار ها را برگزید که موقعیت روسیه بیش از هر زمانی این شعارها و مطالبات را می طلبید.در شرایطی که مردم روسیه از تبعات ناشی از جنگ و قحطی در گرسنگی به سر می بردند  مطالبه ی نان به مطالبه ی جمع کثیری از طبقات پایین جامعه تبدیل شده بود.در شرایطی که جنگ جهانی اول سالهای پایانی خود را سپری می کرد و مردم از هر لحاظ از جنگ و خونریزی به ستوه آمده صلح می خواستند و در شرایطی که سیستم حکومتی سرکوبگر و دیکتاتور روسیه(تزاری)  بر سر کار بود و پایین ترین آزادی ها را از مردم سلب می کرد مردم شوروی بیش از هر زمانی به آزادی نیاز داشتند و مطالبه ی آزادی به یکی از مطالبات اصلی جمع کثیری از مردم به خصوص کارگران و اقشار فرودست جامعه تبدیل شده بود.به همین دلیل طرح به موقع این شعار ها از جانب لنین و حزب بلشویک موجب شد که این حزب به یک جریان توده ایی در جامعه ی رسیه تبدیل شود که مطالبات واقعی مردم را نمایندگی می کرد.

با بررسی آثار لنین در دوره های مختلف به عمق رادیکال بودن و انقلابی بودنشان پی خواهیم برد و رد پای نظریات کمونیستی مارکس و پایبندی او به این نظریات را، برخلاف داعیه ی بسیاری از مخالفان کمونیسم که تلاش دارند بین نظریات مارکس و لنین گسست ایجاد کنند ،می رسیم.

در اینجا به بررسی مختصر برخی از آثار رفیق اولیانف می پردازیم هر چند بررسی تک تک آثارش از حوصله ی این مطلب کوتاه خارج است.

لنین در کتاب یک گام به پیش دو گام به پس مواضع کمونیستی خود را در مقابل سازمان شکنی منشویک ها اعلام می کند و از حزب در مقابل سازمان شکنی دفاع می کند و بالاخره توانست حزب تراز نوین پرولتاریا یعنی حزب بلشویک را بنیان نهد، اگر چه در ابتدای امر لنین و همفکرانش در حزب سوسیال دمکرات روسیه اقلیت کمی بودند اما به دلیل دیدگاه های انقلابیشان توانستند در نهایت حزب بلشویک را بنیان نهند.در این اثر لنین به محفل بازی به شدید ترین شیوه حمله می کند و مخالفین درون حزبی را بی امانانه به چالش می کشد.کتاب چه باید کرد؟هم به ضرورت حزب کمونیستی و پرولتری اشاره دارد.

در کتاب امپریالیزم به مثابه ی بالاترین مرحله ی سرمایه داری رادیکالترین و علمی ترین نظریات کمونیستی در مورد امپریالیزم و سرمایه داری انحصاری را مطرح نموده و آلترناتیو رادیکال را در قبال شرایطی که سرمایه داری انحصاری است و در گندیدگی به سر می برد را معرفی نموده و امکان پیروزی سوسیالیسم و انقلاب سوسیالیستی در یک کشور خاص را اشاره می نماید.لنین در این اثر اشاره می نماید که انقلاب سوسیالیستی نمی تواند به صورت همزمان در تمام کشورهای دنیا صورت گیرد بلکه او معتقد است که انقلاب ابتدا در یک یا چند کشور ممکن است صورت پذیرد و بعد از آن به دیگر کشورها سرایت کند.

کتاب دولت و انقلاب شامل عمیق ترین و دقیق ترین نظریات در زمنیه ی دولت از نقطه نظر علم مارکسیسم است.لنین در این اثر دولت را ابزار دست طبقات حاکم برای حفظ نظم موجود در هر عصری می نامد و ماهیت بورژوایی نظریات اپورتونیست هایی همچون کائوتسکی، آنارشیست ها و ... در زمینه ی دولت را افشا می کند و آموزش مارکسیسم در زمینه ی دولت،دیکتاتوری پرولتایا،انقلاب،سوسیالیزم و کمونیزم را مطرح می نماید.

لنین در این اثر در زمینه ی الغای دولت می نویسد که "از هر 10000 نفری که در باره ی زوال دولت چیز هایی شنیده و یا خوانده اند ،9990 نفر آنان اصلا نمی دانند و یا به یاد ندارند که ،که استنتاجات از این حکم را انگلس تنها متوجه آنارشیست ها نکرده است،از 10نفر باقی هم به احتمال قوی 9 نفر نمی دانند که دولت آزاد خلقی یعنی چه و چرا حمله به این شعار حمله به اپورتونیست هاست.

کسانی که به غیر سوسیالیستی بودن انقلاب اکتبر معتقدند و بارها تلاش نمودند که این انقلاب صورت نگیرد یا کسانی که بعدها موضع پاسیفیستی و بورژوایی خود را در مقابل این انقلاب اعلام نمودند، از نظر من کسانی که به غیر کارگری بودن این انقلاب معتقدند در جبهه ی بورژوازی قرار دارند و درکی از کمونیزم مارکس و انگلس ندارند.بررسی تمام نظریات لنین به همراه آثارش نمی تواند در این نوشته ی کوتاه صورت گیرد.در اینجا به بررسی برخی از مهمترین آثار لنیین پرداختم در آینده سعی خواهم نمود هر کدام از آثار لنین را بنا یه ضرورت صورت جداگانه بررسی نمایم.

حسن معارفی پور

اکتبر 2009

 برگرفته از جهان امروز شماره 236

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23  توسط حسن معارفی پور  | 

این مطلب برای سایت اقتصاد سیاسی به سرپرستی رفیق آکام بسیم نوشته شده است

http://www.economism1.tk/

اگر بحواهیم با متدی کمونیستی و از موضع مارکس،انگلس و لنین به مسئله ی امپریالیزم نکاه کنیم باید به زوایای گوناکون آن نگاه کنیم و امپریالیزم را به مثابه ی مرحله از سرمایه داری مورد بررسی قرار دهیم.

جهان گشایی و توسعه طلبی های کشور ها، محدود به عصر سرمایه داری نیست و در گذشته هم نمونه های فراوانی از این نوع توسعه طلبی ها به گونه های متفاوت موجود بوده است.با مرور تاریخ و آثار تاریخی به توسعه طلبی ها و جنگ هایی که بر سر منافع کشور ها صورت گرفته می رسیم.از دوران باستان تاکنون کشورها همواره سعی کرده اند منافع خود را حفظ نموده و حتی برای گسترش منافعشان به دیگر کشورها حمله کنند ،منافع آنان را زیر پا گذاشته و فدای منافع خودشان کنند. اما امپریالیزم به مثابه مرحله ی جدیدی از عصر سرمایه داری با توسعه طلبی پادشاهان گذشته متفاوت و  در این مرحله از عمر نظام سرمایه داری که مرحله ی پایانی آن است نظام سعی می نماید با تاکتیک ها ی مختلف و اشکال گوناگون از فروپاشی این نظام جلوگیری کنند.

از دوره ی آغازین نظام سرمایه داری تاکنون این نظام مراحل مختلفی را پشت سر گذاشته است.

 مرحله ی اول با تصرف سرزمینهای دیگر وغارت مستعمرات شروع شد . این مرحله از پایان قرن شانزدهم تا اواخر  قرن نوزدهم به درازا کشید.

مرحله ی دوم .از پایان قرن نوزدهم شروع می شود و تا سال 1950 ادامه می یابد،این مرحله که مرحله ی امپریالیستی نامیده می شود،سرمایه ی انحصاری حاکم بر اقتصاد غرب می شود.این مرحله مرحله ی تقسیم جهان بین قدرت های امپریالیستی است.دو جنگ بزرگ جهانی در این مرحله صورت گرفته اند.

مرحله ی سوم . مرحله ی برتری و سلطه ی سرمایه ی انحصاری دولتی است.از 1950 شروع شد،تحت تاثیر تجربه ی بازار جهانی سرمایه و جنبش های ملی در مستعمرات،نظام مستعمراتی از هم پاشیده و استعمار سرزمین های عقب مانده در حال رشد با صدور کالا و سرمایه از طریق مکانیزم بازار جهانی صورت می گیرد.تشکیل شرکت های بزرگ چند ملیتی و وجود سرمایه ی انحصاری دولتی در کنار انواع انحصارها رشد مناسبات سرمایه داری در کشورهای عقب مانده از ویژگی های این دوره اند.

دیدگاه مارکس در مورد سرمایه داری و مرحله ی بالایی سرمایه داری

مارکس سرمایه داری را نه به مثابه جمع و ترکیب ساده سرمایه خصوصی بلکه به منزله بازتاب کل سرمایه اجتماعی در نظر می گیرد. مارکس در کاپیتال جلد سوم فصل 23: می نویسد "در نتیجه تکامل نهایی تولید سرمایه داری یک مرحله انتقالی لازم به سوی بازتولید سرمایه اموال تولید کنندگان است، اما نه به مثابه اموال خصوصی تولید کنندگان منفرد، بلکه به مثابه اموال تولید کنندگان مشترک". (برگرفته از کتاب بررسی بخشی از نظریات در مورد امپریالیسم، محمد سوداگر)

مارکس به خوبی نظام سرمایه داری را شناخته و در کاپیتال این نظام را مورد بررسی قرار می دهد. او در کاپیتال به ترکیب ارگانیک سرمایه،گرایش مداوم سرمایه به سوی کسب سود بیشتر اشاره می کند و صدور سرمایه از کشوری به کشور دیگر را در همین راستا می بیند، اما او با اشاره به اینکه با بالا رفتن ترکیب ارگانیک سرمایه نرخ سود مداوم روبه کاهش دارد به بحرانهای ادواری و ساختاری نظام سرمایه داری که در نتیجه کاهش نرخ سود به وجود می آیند نیز اشاره می کند. صدور سرمایه از کشوری به کشور دیگر گرچه ممکن است در کوتاه مدت به عنوان یک آلترناتیو برای نجات سرمایه داری از بحرانهای ادواری و ساختاری کارساز باشد اما با جهانی شدن سرمایه و اشباع بازار بین المللی این آلترناتیو کارآمدی خود را از دست می دهد. مارکس و انگلس استعمارگری را مرحله ضروری از تاریخ می دانند و علیرغم محکوم کردن استعمار آن را ضرورتی گریزناپذیر برای عبور دادن جوامع از مراحل پیشاسرمایه داری می دانستند. در روزنامه نیویورک دیلی تریبون مارکس می نویسد من با نظر کسانی که به عصر طلایی هندوستان معتقد بودند سهیم نیستم اما نمی توان شک کرد که صدماتی را که انگلیسیها به هندوستان وارد کردند بی نهایت از آنچه تاکنون هندوستان متحمل شده متفاوت است. در اینجا تجاوزکاران انگلیسی بودند که دوکهای دستی و چرخهای ریسندگی هندی را ویران کردند و ماشین آلات پیشرفته را جایگزین آن کردند (برگرفته از همان کتاب).

این حقیقت دارد که محرک انگلستان در ایجاد انقلاب اجتماعی در هند شوم ترین منافع را تشکیل می داده است و در نحوه اجرای آن صفیهانه عمر کرده است، اما مسئله این نیست، مسئله این است که آیا بشریت می تواند سرنوشت خود را بدون انقلاب بنیادی در وضع اجتماعی آسیا به سرانجام برساند؟ اگرنه جنایت انگلستان هرچه که باشد آن کشور به مسابه وسیله ناآگاه تاریخ انقلاب را در هند به جلو برده است، همان جا.(نیویورک دیلی تریبون)

مارکس و انگلس از زمره اولین کسانی بودند که در زمینه امپریالیسم سخن گفتند و نظریات دقیقی را در این زمینه مطرح نمودند که پایه ی نظریات لنین و دیگر مارکسیستهای ارتدوکس شد.

برخی از نظریات در مورد امپریالیسم

جان هابسون امپریالیسم را محصول مصرف نامکفی می داند. بسیاری از مارکسیستها و اقتصاد دانان همچون رزا لوکزامبورگ، هیلفریدینگ و سوئیزی علت بحران را در مکانیزم بازار و جذب ارزش تولید و ضعف خرید و عدم تقاضای موثر می دانند. همه این نظریات به نوعی در راستای نظریات هابسون می باشد علیرغم اختلافاتی که ممکن است داشته باشند. هابسون معتقد بود که عامل عمده پیدایش امپریالیزم و ضرورت صدور سرمایه تمرکز صنایع می باشد. او امپریالیزم را نمودی ارتجاعی می دانست و معتقد بود امپریالیزم بازگشت به دوره قبل از مرحله سرمایه داری شدن جامعه است.

رودولف هیلفریدینگ

نویسنده کتاب مشهور سرمایه مالی و از  رهبران حزب سوسیال دمکرات آلمان و انترناسیونال دوم، نخستین مارکسیستی که درباره رشد انحصارات و امپریالیزم در کتاب نامبرده سخن می گوید، اوست. او بحران را زائیده عدم تناسب بین رشته های مختلف تولید می دانست و معتقد بود سرمایه مالی آخرین مرحله سرمایه داری است. هیلفریدینگ برخلاف هابسون به انگیزه های سیاسی به مسابه نیروی محرک استعمارگری و توسعه طلبی تاکید داشت. بوخارین نیز همچون هیلفردینگ معتقد بود که امپریالیزم عبارت است از سیاست سرمایه مالی و اضافه می کند ادامه چنین روشی مستلزم توسل جستن به روشهای قهر آمیز و همچنین گسترش جنگ است. بوخارین درباره بحران در رابطه با تولید افراطی عمومی چهار نظریه را ذکر می کند:

1_ نظریه طرفداران هماهنگی مانند سه که معتقد بودند، تولید افراطی عمومی مطلقا وجود ندارد. 2_ نظریه سیسموندی، ناردنیکها در روسیه و روزا لوکزامبورگ که معتقد بودند همواره تولید افراطی وجود دارد. 3_ نظریه مارکسیستهای رسمی که از اجتناب ناپذیری گاه و بیگاه بحرانهای ادواری صحبت می کنند. این گروه خود دو دسته اند الف: ارتدکسهایی مانند هیلفریدینگ و توگان بارانوسکی که بحران را زائیده بی تناسبی بین شاخه های فردی تولید دانسته و استدلال می کنند که عامل مصرف در ایجاد بحران نقشی ندارد. ب: ارتدکسهایی مانند مارکس و لنین که استدلال می کنند بحران اقتصادی زائیده بی تناسبی در تولید اجتماعی است که عامل مصرف را جزئی از آن می دانند. هیلفریدینگ سرمایه مالی را آخرین مهره تکامل سرمایه داری می داند.(نقل به مضمون از همانجا،کتاب بررسی برخی نظریات در مورد امپریالیزم)

رزا لوکزامبورگ

رزا لوکزامبورگ امپریالیزم را بیان سیاسی انباشت سرمایه در مبارزه رقابت آمیز برای بدست آوردن آن چه هنوز از مناطق غیر سرمایه داری باقی مانده است. او امپریالیزم را یک مرحله تاریخی از سرمایه داری و پایان آن می دانست همچنین معتقد بود امپریالیسم فرایند به محور تمدن کشاندن مناطق عقب مانده جهان است. می گفت سرمایه داری با تتولید افراطی کالاهای مصرفی که در بازار سرمایه داری جذب نمی شوند خشونت جنگ و انقلاب در نتیجه حرکت سرمایه داری در دیگر کشورها سبب می شوند. طبق الگوی او مسئله عمده تولید سرمایه داری مسئله بازار است و انگیزه هر سرمایه داری در سرمایه گذاری کسب سود بیشتر است. درک او از بازار فروش به شدت اشتباه بود چون فکر این را نکرده بود که با اشتباع شدن بازار و جهانی شدنش به بن بست  رسیده یا دچار بحران می شود.

کارل کائوتسکی

کائوتسکی در مورد امپریالیزم به نوع جدیدی از امپریالیزم تحت عنوان اولترا امپریالیزم اشاره می کند که این شکل از سیاست امپریالیستی در دهه 1980 فصل تازه مستعمراتی است که پدیدار می شود.کائوتسکی معتقد است که این سیاست گرچه به ظاهر موجب آبادانی کشور های مستعمره می شود اما،آنچه در این کشورها  "مستعمره" تولید می شود توسط ملیتاریزم بلعیده می شود. او در مورد امپریالیزم خلاف دیدگاه مارکس سخن می گوید، امپریالیزم را ارتجاعی ارزیابی می کند و آن را ضرورت گریزناپذیر جامعه سرمایه داری نمی داند. در سالهای جنگ جهانی اول نظریات کائوتسکی دچار تغیرات بنیادی شد و نظر او در مورد امپریالیزم تغیر پیدا کرد در این دوره نظرات او از امپریالیزم جنگ طلب و تجاوزگر به امپریالیزم صلح جو و هماهنگ تکامل پیدا کرد. در مقاله اش تحت عنوان اولترا امپریالیزم  که بالاتر هم به آن اشاره شد،مواضع تازه و ارتجاعی ایی در پیش گرفت که با مواضعش قبل از جنگ متفاوت بود. او در این نوشته با امپریالیزم هماهنگ شد و به دفاع از آن برخواست. همچنین برهم خوردن تعادل هماهنگی و تناسب رشته های تولیدی را عامل بحرانهای دوره ای قلمداد می کرد او معتقد است که امپریالیزم با صنعتی کردن مناطق کشاورزی گور خود را می کند. از استثمار مشترک جهان توسط یک ابرامپریالیزم نام می برد و در آخر طرفدار امپریالیزم صلح طلب و مسالمت جو می گردد که به قول او دارای تضاد کمتری است.

بوخارین در زمینه کائوتسکی می نویسد که او معتقد است که گرایش به خشونت بورژوازی را می توان با گرایش به مسالمت آمیزی پرولتاریا و بدین طریق به تبلیغ اندیشه های رفرمیستی و صلح طلبانه تحت عنوان مارکسیزم می پردازد.

همانطور که در اینجا به بررسی برخی از نظریات در مورد امپریالیزم پرداختیم و نظریات متعدد دیگری نیز از سوی اقتصاد دانان لیبرال یا سوسیالیست مطرح شده است که به ظاهر ممکن است برخی از این نظریات درست باشد یا حاوی بخشی از واقعیات در مورد امپریالیزم و سرمایه داری باشند،اما واقعیت این است که بسیاری از این نظریات به شیوه ای سطحی به بررسی امپریالیزم پرداخته و تنها بخش کوچکی از واقعیت را بیان کرده اند. بررسی دقیق و علمی امپریالیزم نه از موضع لیبرالیزم و اقتصاد بورژوایی بلکه باید از موضع طبقه کارگر و کمونیزم صورت پذیرد. رادیکالترین دیدگاه دراین زمینه دیدگاه رفیق لنین در کتاب امپریالیزم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری که در زیر به بررسی این اثر بزرگ می پردازیم. قبل از آن لازم می دانم برخی دیگر از نظریات در مورد امپریالیزم بپردازم. کینز از اقتصاد دانان مشهور توسعه طلبی امپریالیزم را نتیجه کمبود تقاضا معرفی می کند و بحران را زائیده پایین بودن تقاضای کل سرمایه داری و مصرف نامکفی می داند. شومپیتر امپریالیزم را میراث عناصر ماقبل سرمایه داری می داند و از امپریالیزم مردم، امپریالیزم خوب و بد نام می برد. شومپیتر به عنوان دشمن مارکسیزم و مدافع سرمایه داری خالص معتقد است که ویژگی سرمایه داری رقابت آزاد است که با امپریالیزم که ویژگی اصلی آن انحصار است متفاوت است. او امپریالیزم را گرایش بی هدف دولتی به سوی گسترش اجباری نامحدود می داند و سرمایه داری را نظام عقلایی و دمکراتیک فردگرا می خواند. پارکر مون و لانگه نیز با شومپیتر در مورد امپریالیزم هم نظر هستند. معیار این صاحب نظران برای شناخت امپریالیزم سیاسی است نه اقتصادی. خلاصه از پل سوئیزی و باران گرفته تا مارکسیستهای آمریکایی و تروتسکیستها هرکدام به شکلی و از زاویه ای در مورد امپریالیزم صحبت کردند.

در مورد امپریالیزم همانطور که گفته شد دیدگاههای زیادی مطرح شده است اما تمام دیدگاهها از نظر من از دو دیدگاه کلی تر خارج نیست. در اینجا به بررسی آن می پردازیم1_ دیدگاه اول آن است که امپریالیزم را مرحله ضروری و اجتناب ناپذیر نظام سرمایه داری می نامد و آن را نسبت به سرمایه داری مترقی تر می داند. این دیدگاه دیدگاه مارکس انگلس و لنین و سایر مارکسیستهای ارتدوکس می باشد. دیدگاه دوم امپریالیزم را بازگشت به دوران ماقبل سرمایه داری و رایج نمودن اصول اقتصادی و سیاسی پیشاسرمایه داری می داند. این دیدگاه امپریالیزم را ارتجاعی می داند و آن را نه به مثابه مرحله ای از سرمایه داری بلکه به مثابه نظامی کاملا متفاوت با سرمایه داری در نظر می گیرد. هرچند این دو دیدگاه همانطور که گفته شد زیر مجموعه دیگری را دارا می باشند اما از نظر نگارنده دیدگاهی که ریشه ای ترین مباحث را در زمینه امپریالیزم مطرح کرد دیدگاه لنین است. لنین امپریالیزم را مرحله نهایی انحصاری و انتقالی نظام سرمایه داری می نامد که در آن انحصار جای رقابت آزاد را می گیرد و سرمایه مالی جای سرمایه صنعتی را می نشیند. لنین به تمرکز تولید در دست عده ای معدود و پیدایش انحصارها اشاره می کند و معتقد است که این تمرکز ثروت موجب پیدایش اقلیت انگل و مفت خور خواهد شد که از طریق سود خود زندگی می گذرانند کسانی مانند سفته بازان صاحبان املاک و غیره. او می گوید از ترکیب سرمایه صنعتی و مالی الیگارشی مالی شکل می گیرد. لنین به صدور سرمایه متمایز از صدور کالا اشاره دارد که در مرحله امپریالیزم رایج است. او می نویسد یکی از کیفیتهای اصلی امپریالیزم آن است که تکامل سرمایه داری را در عقب افتاده ترین کشورها تسریع کرده و در نتیجه مبارزه علیه ستم ملی را گسترش می دهد (برنامه جنگی انقلاب پرولتاریایی).

لنین به تقسیم جهان بین انحصارهای سرمایه داری بین المللی اشاره دارد و ویژگی های مشخصی را برای امپریالیزم برمی شمارد. 1_ سرمایه داری انحصاری 2_ سرمایه داری انگلی و رو به انحطاط و 3_ سرمایه داری در حال مرگ. او روبنای سیاسی امپریالیزم را روبنای ارتجاع سیاسی دمکراسی منطبق با رقابت آزاد و ارتجاع سیاسی مطابق با انحصار قلمداد می کند که در آن سرمایه مالی برای سلطه می کوشد نه آزادی. همچنین می نویسد امپریالیزم به طور کلی یعنی نفی دمکراسی و نه تنها یکی از انواع دمکراسی بلکه هرنوع از دمکراسی یعنی خودمختاری ملی و غیره. (لنین کریکاتوری از مارکسیزم و اکونومیزم امپریالیستی) بنا بر این با توجه به بررسی هایی که انجام شد درستترین دیدگاه و دقیقترین مباحث در این زمینه (امپریالیزم) دیدگاهیست که مارکس انگلس و لنین به شیوه بنیادین به بررسی امپریالیزم به مثابه یک مرحله از نظام سرمایه داری نه نظام متفاوت با آن اشاره دارد.

حسن معارفی پور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21  توسط حسن معارفی پور  | 

اینجا در کردستان عراق یعنی محلی که کمونیست بیش هر زمانی قوی بود و توانای به قدرت رسیدن را داشت،امروز کمونیسم در بدترین شرایط به سر می برد.در دوره ایی که کمونیست ها و طبقه ی کارگر می توانست به قدرت برسد جریانات سوسیال رفرمیست و بی خاصیت همچون حزب شیوعی عراق(حزب کمونیست عراق) که زیر سایه ی شوروی سابق و سرمایه داری دولتی پرسه می زد و سیاست های این نظام را بدون توجه به منافع واقعی مردم در عراق و کردستان اجرا می کرد، با موضع گیری های سوسیال شوینیستی و به شدت سازشکارانه اش در قبال رژیم عراق در آن دورده باعث به قهقرا کشانیدن کمونیسم و جریان رادیکال شد.در این دوره بدون شک منافع شوروی نمی توانست با منافع مردمی که از هر لحاظ از سیاست های رژیم های دیکتاتورکه سالها در عراق حکومت می کردند و از آن سیاست ها بیزار بوده و به  ستوه آمده بودند راگره بخورد،همین موضع گیری ها در حزب توده ی ایران نیز باعث شد که این حزب(حزب توده ی ایران) به عقب دار سیاست های اسلام سیاسی به رهبری خمینی در ایران تبدیل شود.در هر صورت این جریان یعنی حزب شیوعی عراق(حزب کمونیست عراق) در موقعی که می توانست در عراق به قدرت برسد و یک جنبش عظیم اجتماعی از آن پشتیبانی می کرد ،در قبال جنبش مردم موضع پاسفیستی گرفت و میدان را به نفع فاشیست ها و ناسیونالیست ها خالی کرد و برای همیشه به یک جریان منزوی و جدا از جامعه تبدیل شد که تاکنون نتوانسته اعتبار و نفوذ خود رابازیابد. در مورد سایر جریاناتی که بعد ها شکل گرفتند همچون حزب کمونیست کارگری عراق که تحت تاثیر دیدگاه های منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری ایران شکل گرفت، هم باید بگویم که درک  نادرست این جریان و جریانات منشعب از آن، از وضعیت فعالیت و عدم تشخیص شرایط عراق  و وضعیت این جامعه ،یعنی جامعه ایی که تحت تاثیر مناسبات فرهنگی عشیره ایی و فئودالی بود و از لحاظ اقتصادی هم به شدت عقب مانده و در واقع جامعه ی مصرف کننده ی صرف بود باعث شده بود که این جریان و جریاناتی از این قبیل نتوانند پایگاه مناسبی در میان مردم پیدا کنند.در ابتدای فعالیتشان این جریان توانسته بودند در برخی از محیط های کارگری در کردستان عراق نفوذ پیدا کنند و تاثیر گذار باشند،اما این جریان به دلیل دیدگاه های غلط و در واقع چپ روی بی مورد در بسیاری از موارد مانند عدم تسلیح نیروها و اعضای خود در مقابل موج وسیع ناسیونالیسم و قومپرستی که هر لحظه در فکر رسیدن به قدرت سیاسی از هر طریق ممکن بود،موضعی اولترا کمونیستی و غیر لنینی گرفت و  در شرایطی که ضرورت نیروی مسلح و مبارزه ی مسلحانه در یک جامعه ی عقب مانده از هر لحاظ ضروری به نظر می رسید و به ضرورتی گریز ناپذیر تبدیل شده بود این جریان به دنبال فعالیت در شوراهای کارگری و زنان می گشت و مطالباتی را در صدر مطالبات خود قرار داده بود که مطالبات درجه چندم مردم بود.با این موضع گیری ها این جریان بزرگترین اشتباهات تاریخی خود را مرتکب شد.هدف از طرح این مسئله این نیست که من مخالف کار در شورا های کارگری باشم  یا با طرح بسیاری  از مسائلی که آنان مطرح می کردند مخالف باشم بلکه هدف بلکه هدف نقد به سبک کاری است که در آن اولویت های فعالیت سیاسی و حزبی مشخص نشده است و درک عینی از شرایط مشخص وجود ندارد. ما کمونیست ها به خوبی می دانیم که فعالیت کمونیستی و کار در شورا های کارگری و آگاهگری در بسیاری از عرصه ها همواره از اولویت های کار ماست،اما بحثی که اساسا اینجا مطرح است این است که  در یک جامعه ی عقب مانده و مدام در حال جنگ برای حفظ نیروهای رادیکال و کمونیست و احزاب چپ نیاز به نیروی مسلح بوده و بدون ان ما می دانیم که سرنوشتی که حزب کمونیست کارگری عراق متحمل آن شد یعنی حمله ی مسلحانه از جانب ناسیونالیست ها و ... به مقر و محل زندگی آنان غیر محتمل نبود و  از مان ابتدا انتظار آن می رفت.

ما کم و بیش باخبریم که جنبش توده ایی مردم در ابتدای سالهای 90 میلادی وقبل از آن می توانست توسط نیروهای کمونیست و احزاب چپ و رادیکال کانالیزه شده و مطالبات واقعی مردم را نمایندگی کند،در ابتدای این حرکت نیروهای چپ و کمونیست توانسته بودند نقش زیادی در کانالیزه کردن این حرکت در راستای مبارزه ی طبقاتی داشته باشند،اما مواضع نادرست برخی از این احزاب و جریانات و بی توجهی به جنبش خودبخودی مردم معترض و به ستوه آمده و دخالتگری بیشتر نیروهای ناسیونالیست به  سرکردگی آمریکا و سازش سران احزاب ناسیونالیست که تا قبل از دهه ی 90 پایگاه زیادی در میان مردم نداشتند با رژیم بعث باعث شد که جنبشی که راه افتاد توسط جریانات قومی و قدرت طلب تصرف شود و دستاورد های این جنبش به جیب سران این احزاب عشیره گونه بریزد.لازم به ذکر است که بدون دخالت آمریکا،جنگ خلیج،ضعیف عمل کردن چپ و حوادث بعد از آن به قدرت رسیدن ناسیونالیزم کرد در کردستان عراق ممکن نبود.

 در مورد وضعیت فعلی کمونیسم در کردستان عراق

کمونیسم ،چپ و گرایشات رادیکال امروز در این منطقه در بدترین وضع ممکن به سر می برد.امروز جریانات و احزاب چپ و رادیکال بیش از هر زمانی منزوی شده اند. امروز سکتاریزم و کار محفلی و فردی در بین نیروهای کمونیست به اوج خود رسیده است.تبلیغات ضد کمونیستی که توسط آمریکا،غرب و احزاب ناسیونالیست حلقه به گوش غرب و امریکا علیه کمونیست ها به راه افتاده تا گوشت و پوست و استخوان بر توده ی مردم تاثیر گذاشته و یک فضای به شدت ضد کمونیستی و قومپرستانه و پرو غربی در این منطقه به راه افتاده است.با هر کس که بحث و تبادل نظر می کنید از شکست شوروی به عنوان شکست کمونیسم نام می برد،از کمونیسم که بحث می کنید تو را به تاریخ رجوع می دهند،فروپاشی شوروی  دیوار برلین را به رخت می کشند و نابودی همیشگی کمونیسم دم میزنند.این در حالی است که با توجه به بحران جهانی و وضعیت کنونی بورژوازی در سراسر جهان حتی سرسخت ترین مخالفان کمونیسم به مارکس و کمونیست رجوع می کنند،اما در این منطقه ی ویران شده با اقتصادی ویران و مصرفی که تنها مناسبات پولی وجود دارد، همگان یعنی مردمی که دیر از راه  رسیده و در شرایطی که لیبرالیزم در سطح بین المللی به  شکست های بزرگی  دچار شده و این ایدئولوژی بیش از هر زمانی در تنگنا به سر می برد،در این قسمت از کره ی زمین طرفدارانی برای خود پیدا کرده است.با توجه به مباحثی که در بالا به آن اشاره شد و وضعیت بسیار نامناسب نیروهای چپ و کمونیست و هجوم هر روزه ی گرایشات راست و ارتجاعی که، اخیرا در این منطقه بیش از هر زمانی طرفدار پیدا کرده است و با توجه به ضعف اصلاح طلبان موسوم به گوران(تغییر)در نمایندگی کردن مطالبات واقعی مردم همچنین با توجه به کناره گیری یکی از رهبران حزب شیوعی عراق موسوم به علی روسی به دلیل سیاست های نا کارآمد این حزب رفرمیست و بی تاثیر و دفاعش از بازبینی در سیاست های این حزب در تمام عرصه ها، منفور شدن و ناکار امدی احزاب ناسیونالیست قدیمی در پاسخ به نیازهای مردم ،به نظر می رسد این منطقه در آینده اوضاع متفاوتی با اوضاع امروز داشته باشد و دوره ی متفاوتی از حیات خود را از سر گذراند که در آن دوره ضرورت بازبینی در سیاست های احزاب چپ وکمونیست فعلی و همچنین تلاش برای بازسازی احزابی از قبیل کومه له ی رنجدارن یا جریان رادیکال و کمونیست، بیش از هر زمانی ضروری به نظر می رسد.در این راستا یعنی در راستای تلاش برای بازسازی چپ متفرق و سکتاریست و نقد بی امان به  سوسیال رفرمیست یا تلاش برای تشکیل یک جریان کمونیست و رادیکال در عراق و کردستان عراق باید توسط تمام کمونیست های ایران و دیگر کمونیست ها در سراسر جهان پشتیبانی شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7  توسط حسن معارفی پور  |