تبليغاتX
تریبون جوانان مارکسیست

تریبون جوانان مارکسیست

اخلاق اين مقوله ي پيچيده و بحث برانگيز يكی از مقولاتی كه از گذشته ی طولانی مورد توجه ادیان،مذاهب و مكاتب بشری بوده است. از دین مسیحیت گرفته تا اسلام،از كاتوليك و پروتستان گرفته تا مذهب تسنن و تشيع و از مكتب كانت گرفته تا وبر، از فلسفه علم پوزیستویسم گرفته تا اگز يستانسیالیسم،پست مدرنسیم و سایر مكاتب فلسفی هر كدام به نوعی واز زاویه ای به بررسی این مقوله پرداخته اند و مي پردازند. نقد و بررسی تمام این دیدگاه ها و مكاتب در زمینه ی اخلاق از حوصله ی بحث خارج است،اينجا تنها به طور خلاصه به بررسی مسائل مهم مربوط به این دیدگاه ها و ایدئولوژی ها دراين زمينه می پردازم. مذاهب به طور عام همواره اخلاقیات طبقه ی مسلط و در قدرت را ترویج نموده و انسانها را به تسلیم طلبی و قبول وضع موجود در هر عصر و دوره ای و تبلیغ اخلاقات ریاكارانه و مبتذلی كه در خدمت طبقات مسلط بوده وهست، پرداخته و میپردازند. اخلاق دینی بازتاب سلطه ی مناسبات مبتنی بر مالكیت خصوصی و اشكال گوناگون آن(برده داري،فئوداليزم و سرمایه داری) است. اين اخلاق بر اساس ناتوانی و حقارت انسان بنا نهاده شده است و انسان را به قناعت،حقارت و عدم تلاش براي تغيير وضع موجود در هر دوره ايي فرا مي خوانند.

دو مورد تمام مكاتب فكری بشری كه به بررسی اخلاق پرداخته اند، باید بگویم كه از دو منظر و رویكرد خارج نیست. رویكرد مكاتب ایده آلیستی كه خود این رویكرد زیر مجموعه های زیاد دیگری را دارا مي باشد و رویكردی ماتریالیستی و ماركسیستی نسبت به اخلاق:

در زمینه ی رویكرد اول، فلسفه ی كانت در ميان ديگر مكاتب بشري و فلسفه ي ايده آلیستی كه به بررسی اخلاق پرداخته اند  غالب تر و برجسته تر مي باشد. باید بگویم كه این فلسفه عقل را مبنای اخلاق قرار مي دهد و به آزادی اراده ایی كه آزادی اراده ی دیگران را زیر پا نگذارد، معتقد است. نئوكانتی های ماتریالیست به مطلق كردن جنبه های واقعاً موجود، اخلاق می پردازد. ماكس وبر نظريه پرداز وجامعه شناس مشهور در كتاب اخلاق پروستتانی و روحيه ي سرمایه داری، اخلاقیات پروتستا نیست ها و مكتب پروتستان را دلیل اصلی سر بر آوردن  نظام سرمایه داری میداند و به شیوه ایی ایده آلیستی و رو بنایی عروج سرمایه داری را ترسیم میكند.

 پست مدرنیسم اراده ی آزاد و اختیار را بدون توجه به ضرورت های علمی و تاریخی و اجتماعی مبنای اخلاق قرار میدهد. پست مدرنیسم نیز به عنوان یكی دیگر از مكاتب فكری بشری كه اخلاقیات منحط و در واقع بي اخلاقي را مبناي عمل اخلاقي خود قرار میدهد و شی وارگي انسان، بی آلترناتیوی،نيهليسم اخلاقي و شالوده شكنی را مبنای عمل خود  مي داند. این مكتب فكری مبنای اخلاق را لذت های زودگذر غريزي  قرار داده و بر آنارشي فكری، سیاسی و جنسي تأكید دارد. تجربه گرایان نیز اخلاق را ناشی از روحیه میدانند.

آنچه اینجا مورد نظر نگارنده است،‌بررسی اخلاقیات از زمینه ی هیچكدام از مكاتب فوق نیست، بلكه بررسی علم اخلاق از دیدگاه ماركسیسم- لنینیسم به مثابه ی كمونیزم علمي می باشد.

بررسی اخلاق از این زاویه در حقیقت و برخلاف سایر مكاتب ایده آلیستی و مذاهب، بررسی اخلاق نه به عنوان یك مقوله صرفاً ذهنی و روانی، بكله به عنوان یك مقو له ی علمی و اجتماعی كه در جامعه و در ارتباط با اجتماع  و پراتيك انسانی معنا مفهموم پیدا میكند، می باشد. 

 در جوامع امروزي و در كل دوران طبقاتي بودن جوامع هنگامی كه از اخلاق بحث میشود مفاهیمی چون خیر و شر، زشتی و زیبایی، عدالت وتقوی وغیره به ذهن انسان می آید و مي امد. نهادی كه به بررسی این مفاهیم  مي پردازد،اخلاق نام دارد. اما بررسی ما حتی از این زاویه هم نیست كمونیسم علمی خوبی و بدی، زشتی و زیبایی را معیار ارزیابي خود قرار نمي دهد، بلكه اين نوع نگرش در زمينه ي علم اخلاق بر اساس منافع طبقاتي و ميزان مترقي يا ارتجاعي بودن هر عمل ارزيابي اخلاقي  خود را از اعمال روزمره انسان ها ارائه مي دهد.از نظر كمونيسم ای بر نظام اخلاقی هر دوره بازتاب اجتماعی واقتصادی(شرايط واقعي زندگي مردم)در آن دوره است، اخلاق نیز همچون سايرمقولات روبنایی،به طور مستقيم از زیر بنای اقتصادی تاثیر پذیرفته و جدا از مسائل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی هر عصر و دوره نبوده و نیست.

اخلاق از نظر كمونیسم طبقاتی بوده و منافع اقتصادی و اجتماعی یك طبقه خاص را نشان میدهد. لنين در این زمینه مینویسد. "مادام كه افراد فرا نگیرند كه پشت هر یك از جملات، اظهارات و وعده وعیدهای اخلاقی، دینی، سیاسی و اجتماعی منافع طبقات مختلف را جستجو كنند، در سیاست همواره قربانی سفیهانه ی فریب و خود فریبی بوده و خواهند بود"
(. و.ا. لنین مجموعه آثار درباره ماركس و ماركسیسم. )

بنابراین باید بگویم كه اخلاق نمی تواند از مناسبات اجتماعی و طبقاتی عصر خود جدا باشد. و همواره موضع گیریهای اخلاقی توسط هر فرد یا گروه اجتماعی منافع طبقاتی،آن طبقه،فرد و گروه را نشان مي دهد. اخلاق كمونیستی از نظر لنین تابع مبارزه ی طبقاتی پرولتاریاست و بیانگر اصلی ترین آرمان و انسانی است. لنین می نویسد: بين سركوبگران لیبرال از یك سو و( پفيوزهاي ليبرال و دمكرات) كه خود را ما فوق هر گونه حزبيت ومروج ديدگاهي انساني تصور مي كنند،از يك طرف ارتباطي جدي و نوعي تقسيم كار وجود دارد.در همين رابطه هم انگلس مي نويسد"يك اخلاق واقعا انساني كه وراي تضادهاي طبقاتی و بازمانده ی آن تضادها قرار داشته باشد، قطعاً در آن مرحله اجتماعی مسیر است كه نه تنها تضادهای طبقاتی محوگشته،‌بلكه این تضادها در زندگی عادی نيز فراموش شده باشد". بسیاری از فیلسوفان ایده آلیست میكوشید اخلاق طبقاتی را در تقابل با اخلاق انسانی نشان دهند، اما اخلاق انسانی و همه گیر تنها در جامعه ايی امكان پذير است كه اثري از طبقات اجتماعي و نابرابري هاي بين افراد نباشد و آن جامعه ي بی طبقه است.بنابراين تصور اخلاقی انسانی و همه گير تنها در چنين جامعه ای عاقلانه  به نظر میرسد.

از نقطه نظر كمونیسم (ماركسیسم- لنینیسم)،‌اخلاق جدا از ضرورت ها نبوده و نیست. اخلاق همانطور كه اشاره شده، انعكاسی واقعی از تمایل عینی اجتماعی درجامعه میباشد،‌بنابراین ویژگی های آزادی اراده باید چیزی مزخرف باشد كه فقط یاوه گو یان بورژوازی به كار می برند.

انتقاد به ماتریالیسم از زاویه ی اینكه،‌انسان در سرشت خود تمایل به خیر و عدالت دارد و جهت گیری های او تنها محرك فعالیت اوست از مشخصه ی فلسفه ی بورژوایی است.
( اخلاق و انسان از دیدگاه لنین: الگانا تانونا كروتوا، ترجمه پرویز شهریاری).

 ماتریالیسم تاریخی به وحدت عامل عینی وذهني معتقد بوده و همواره عامل عيني را بر ذهني مقدم مي داند،بنابراين بر خلاف نظريات فلاسفه ي ايده آليست اخلاق تنها نمي تواند محصول ذهن انسان باشد،بلكه همانطور كه اشاره شد منشاء گرفته از شرايط عيني و اجتماعي است. آزادی اراده منكر مبارزه و كشمكش  طبقاتی است، آزادی از نظر ماركسیسم به معنای واقعی كلمه یعنی دریافتن ضرورت است. آزادی اراده چیزی نیست غیر از قدرت تصمیم گیری بر اساس آگاهی از موضوع، بنابراین آزادی در تسلط برخورد وطبیعت خارجی است. تسلطی كه مبتنی بر شناخت الزامات طبیعت است و بدین ترتیب محصول تكامل تاریخی است.( آنتی دورینگ 123.124 انگلس)

 فردریك انگلس مي نويسد كه ضرورت تحقق اخلاق كمونیستی و اخلاق طبقه ی كارگر به عنوان پیشروترین اخلاقیات تنها زمانی ممكن خواهد بود كه طبقه ی كارگر به عنوان پیگرترین طبقه اجتماع منافعش را با منافع اكثریت جامعه تطبیق میدهد و منافع فعلی حال و آینده ی اكثریت مردم جامعه را با پراتیك خود تحمیل نماید.

آزادی و ضرورت به طورجدایی ناپذیر به هم وابسته اند. همان طور كه اشاره كردم آزادی عبارت است از دریافتن ضرورت و تسلط طبیعت خارجی بر مبنای شناخت ضرورت های طبیعی، بدین ترتیب آزادی محصول تكامل تاریخی است نه ذهنیت پوچ انسانها. آزادی انسان در گرو كنترل هستی اجتماعی نیروهای تولیدی ومناسبات اجتماعی شان است.

از نظر ماركسیسم آزادی مستقل از شرایط اجتماعی و ضرورت های تاریخی و نیازهای تكامل اجتماعی یك آزادی آنارشیستی و وبورژوائی است. ( علم اخلاق از دیدگاه ماركسیسم لنینسم .آ.ششكين)

بنابراین باید بگویم برخلاف ياوه گوییهای فلاسفه ی بورژوازی در مورد آزادی اراده ی مطلق و اختیار، تبلیغ منفافع فردی به جای منافع طبقاتی و جمعی، اخلاق كمونیستی و آزادی از نظر كمونیسم بر اساس ضرورت قرار داشته و منافع طبقه ی كارگر (طبقه ایی كه منافعش رامنافع اكثریت جامعه بسته است ومنافع فعلی و آینده ی جامعه را دنبال میكند، گره خورده است) باید اشاره كنم ضرورت و ناگزیری نظام كمونیستی با اخلاق و موازین اخلاقی قابل اثبات نیست، درست به همين خاطر است كه لنين میگوید، در ماركسیسم یك ذره اخلاق وجود ندارد.

صحبت كردن از اخلاق یكسان درجامعه ی طبقاتی با منافع متفاوت به نظر چیز مزخرف و پوچی می آید.

اخلاقی كه به وسیله آن بتوان وحدت اخلاقی محكم  و نه موهومی را بنا نهاد، اخلاق طبقه ی كارگر، یعنی طبقه ای كه نیروی محرك اصلی و پیشاهنگ تكامل جامعه به شمار میرود و این همان اخلاق كمونیستی است. (اخلاق و انسان از دیدگاه لنین،الگانا تانونا كروتوا)

زمانی كه ارزیابی از اخلاق براساس منافع طبقاتی گوناگون داده میشود، صحبت كردن از اخلاق یكسان و خصایص یكسان تنها درخدمت بورژوازی بوده و از نظر من ابلهانه به نظر میرسد. با تحول جامعه ی موجود از طریق انقلاب سوسیالیستی و نابودی مناسبات اقتصادی و اجتماعی طبقاتی و به دنبال آن انقلاب فرهنگی، محو طبقات و از بین رفتن كامل نابرابری های اجتماعی در پراتیك و تحقق كمونیزم، اخلاق كمونیستی به صورت یك اصل عینی اجتماعی تحقق میابد و اخلاق انسانی و یكسان  تنها و تنها در آن شرایط مفهوم میابد.

در زمینه ی بر كناری اخلاق و نابودی آن در مرحله ی كمونیزم نظریاتی وجود دارد كه بوگدانف، بوخارین، یره اوبراژنسكی سردمدار این نوع دیدگاه هستند. آنها معتقدند كه در شرایط كمونیزم نیازی به اخلاق برای توجیه یا دفاع از منافع طبقه ای خاص نیست.

جامه ي عمل پوشاندن به واقعیت قبل از تحقق آن كج فهمي است. شیوه لنيني مبارزه، مسائل سیاسی را با رویكرد اخلاقی ارزیابی نمی كند. اگر سعی نمایم اخلاقیات كمونیستي را در جامعه ی طبقاتی موجود تحقق بخشم  دچار كج فهمی شده ايم، زیرا اخلاق همان طور كه گفته شد متاثر از شرایط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جامعه است و نمی تواند از زیر تاثیر آن مناسبات خارج شود. تنها كسانی كه به شیوه ی انقلابی علیه اخلاقیات طبقاتی و رایج در جامعه به مبارزه بر می خيزند و سعی در مقابله با  نظم موجود،با كل مناسبات توليدي،اقتصادي،اجتماعي، اخلاقي و غيره را دارند، میتوانند برای پیاده كردن كمونیزم و تحقق آن تلاش نمایند و مدعی و مبلغ اخلاق كمونیستی باشند. در شرایط كمونیزم دیگر زنان مجبور نخواهند بود برای آنكه نشان دهند با مردان برابرند،خود را به شكل مردان در بياورند و رفتار و مناسبات مردانه داشته باشند،مرداني هم كه رفتار زنانه را دارند در اين جامعه تحقير نخواهند شد.

 ماركسیسم ایده آل اخلاقی خود را كه معیار ارزیابی اعمال آدمی است از قوانین تحول اجتماعی استتاج میكند. این قوانین مانند قوانین اجتماعی عینی اند و نیازی به قضاوت اخلاقی ندارند. اخلاق اگر بخواهد عملی باشد، باید به قوانین اجتماعی اتكا كند.( اخلاق از دیدگاه ماركسیسم-لنینیسم، آ- شتكین)

در مورد ارزیابی اخلاقی باید گفت كه ماركسیسم نمیتواند تحولات سیاسی و اجتماعی را صرفاً با ارزیابی اخلاقی بررسی كند، این  شيوه و عمل ربطی به ماركسیسم ندارد و در بین جریانات خرده بورژوا و اپورتونیست چون نارودنیك ها در روسیه و انواع دیگر جریانات از این قبیل رایج بوده  و هست.

ارزیابی اخلاقی در جامعه ی فعلی هم اگر قرار است صورت بگیرد، باید ارزیابی عینی و كنكرت و مطابق وضعیت اجتماعی و اقتصادی مشخص باشد، همانطور كه انگلس اشاره میكند مناسبات بین خواهر و برادر و سكس دختر و پدر و خواهر و برادر و پسر و مادر در گذشته های دور و پیش از طبقاتی شدن جامعه امری عادی و اخلاقی محسوب میشد،امروز اخلاقي به نظر نمي رسد. ارزیابی از این مقوله و مقولاتي از اين قبيل  با معیارهای اخلاقی جوامع امروزی  نه تنها كج فهمي بلكه ابلهانه هم مي باشد. ارزیابی اخلاق كمونیستی به خاطر تطابق آن با هدف مبارزه و تطابق زماني و مكاني(يعني ارزيابي مشخص از شرايط مشخص) است.

درباره عشق آزاد

عشق آزاد از سری مفاهیمی است كه به طور جدایی ناپذیری به بحث اخلاقیات كمونیستی گره خورده است، نمیتوان از اخلاق كمونیستی صحبت كرد و بحث عشق آزاد را مطرح نكرد.

این مفهوم از زوایای مختلف بررسی شده است و موجب كج فهمی یا مقابله ی انواع نیروهای موسوم به چپ و كمونیست شده است، باید بگویم كه در بین برخی از جریانات چپ،چه در گذشته و چه در حال برخورد نادرستی به این مفهوم شده است و حساسیت های بی موردی نسبت به این مفهوم و در بين اين جريانات به وجود آورده است،تا حدي كه بحث و گفتگو در اين زمينه تابو شكني محسوب مي شود.

بررسی ماركسیست- لنینیستی این مفهوم فارغ از هر گونه موضع گیری اخلاق گرايانه ريا كارانه و ارتجاعی یا بورژوائی و خرده بورژوایی است. این بررسی نه از زاویه ی اخلاق گرایانه ی چپ پوپولیست و نه از موضع خرده بورژوائی ديگر جريانات اپورتونيست كه نام ماركسيسم را برخود يدك مي كشند،بلكه از زاويه ي لنينيسم مي باشد. در اين مطلب هر چند كوتاه  سعی خواهم نمود، خطوط استراتژیك كمونیستی را در این زمینه برای خوانندگان عزیز این مقاله روشن نمایم.

كلمه عشق آزاد زمانی كه توسط اینس آرماند در 1915 در مقاله ای به كار رفت، لنین درنامه ای كه به او مینویسد اشاره میكند: خواست پرولتاریایی عشق آزاد، رهایی از قاضی، عرف، سنت و خانواده است. لنین نوشت: اگر منظور از "عشق آزاد" آزادی از چند محاسبات مادی، آزادی از قید تعصبات دینی و آزادی ازمعانعت والدین و ... باشد، كاربرد این اصطلاح در مقاله اش موردي ندارد، اما اگر منظور از آن آزادی در زنای آزاد، بی بندوباری جنسی و .... باشد، در این صورت یك خواست بورژوایی است. لنین می نویسد: مطلب بر سر آن چیزی نیست كه شما به طور ذهنی میخواهد بفهمید، مطلب بر سر منطق عینی روابط طبقاتی در كار عشق و علاقه است.

بنا براین مفهوم عشق آزاد از موضع كمونیستی آن اگر به معنای پرولتری آن به كار رود و تقابل عشقی در شرایط كاملاً آزاد، به دور از محاسبات مادی و تنها بر اساس تقابل عشقی دو طرف (دو انسان) صورت گیرد، كاملاً قابل قبول و به كار بردن آن نه تنها ایرادی ندارد، بلكه لازم است. كمونیست ها روابط عشقی و جنسی را بر اساس اصول انسانی كه بدور از هرگونه تابو درخرافه پرستی، سنت های عقب مانده و خانوادگی میخواهند( آنچه كه درجامعه ی طبقاتی) وجود ندارد.

در جوامع طبقاتی تقابل عشقی و رابطه ی جنسی بین افراد نه براساس عشق واقعی دو طرف بلكه بر اساس منافع مادی و اقتصادی صورت میگیرد و غالب ازدواج هایی كه در این جوامع صورت میگرد، مصلحتی است. فردریك انگلس در منشاء خانواده در زمینه ی ازدواج هايي كه تحت عنوان سعادت خانوادگی و مصلحت صورت میگرد مینویسد كه این نوع ازدواج ها ناهنجارترین نوع فحشاء، گاهی از طرف جانبین و معمولاً بيشتر ازجانب زن صورت میگیرد.

او هم چنین اشاره میكند كه تنها مقاومت زن در این معامله با یك فاحشه معمولی این است كه او مانند یك مزدور قطعه كار تن خود را به اجاره نمیدهد، بلكه يك بار براي هميشه به يك نفر  مي فروشد. عشق جنسی (یا عشق آزاد)،‌تنها در میان پرولتاریا میتواند یك قاعده و استثنا باشد، چه به صورت رسمی تقدیس شده باشد یا نشده باشد. بنابراین مواضع كمونیستی نسبت به عشق نه به رسمیت اجتماعی ازدواج دو طرف، بلكه بر علاقه ی متقابل دو انسان بنا نهاده شده است. كسانی كه علیرغم رسمیت یافتن رابطه ی آنها با همسرانشان هیچ علاقه ی واقعی و عشقی به آنان نداشته و زیر نام ارجیفی مانند تعهد اخلاقی، خزعیلاتی از این قبیل و شرایط سخت طلاق ناچار به تحمل این وضعیت هستند، ناچار هر روزه مجبور به تن فروشی و تجاوز از سوی همسرانشان هستند و این وضعیت را متحمل میشوند. از نقطه نظر كمونیزم عشق جنسی علیرغم اینكه انحصاری ويكتا همسرانه است، اما جایگزینی عشق سابق، با عشق پرشور جدید جدایی را برای دو طرف و همگان امری عادی جلوگره كند، اگر چه در جامعه بورژوایی چنین نیست.

اخلاقیات ریاكارانه ای بورژوایی و طبقاتی در واقع آنچه را برای زن بزرگترین جنایت محسوب میكند و شدیدترین عواقب قانونی را دارا می باشد، برای مرد امری افتخار آمیز محسوب میكند، یا حداقل لكه ی ننگ اخلاقي است  كه مرد با لذت بر خود میپذیرد. نقل به مضمون آنتی از منشاء خانواده)

لنین در بحث با زنكین می گوید،‌فساد، تباهی و كثافت ازدواج بورژوایی و فسخ  دشوار آن آزادی  را براي مرد و بردگی را برای زن و دروغ گویی نفرت انگیز درباره اخلاقیات و رابطه ی جنسی درون بهترین افراد را سرشار از تنفر می كند.( كلارا زتكين، خاطره های از لنین)

 هم چنین لنین مینویسد باید با ازدواجهای كثیف و در حال هواي بازاری، روشنفكری و روستایی مقابله كرد و این مقابله به معنی قبول ازدواجهای رسمی و پرولتاریایی همراه با عشق و دوستی است.(
همانجا)

از نظر نگادارنده ازدواج های كه به دور از منافع مادی و اقتصادی و اخلاقیات ریاكارانه وعشق دروغین باشد و رابطه ایی كه در آن دو طرف به جز به خاطر عشق متقابل حاضر به تسلیم كردن تن خود در مقابل هم نباشند، تنها در شرایط كمونیزم موضوعيت پیدا میكند و در جامعه ای فعلی اینه نوع ازدواج ها به صورت بسیار كم در میان پرولتاریا مشهوده است.

با توجه به آنچه در بالا به آن اشاره شد، مفهوم عشق آزاد اگر به معنای پرولتری و كمونیستی آن به كار برده شود، نه تنها نامطلوب نبوده بلكه مورد قبول تمام كمونیستها (ماركسیست- لنینستها) خواهد بود و نباید به خاطر جريحه دار شدن يا غيرتي شدن احساسات كهنه و اخلاقیات اپورتونیستها و پوپولیست هایی كه نام ماركسیسم را برخود میكشند، از روشنگري در اين زمينه و ساير زمينه ها خودداري نمود، اما اگر از این مفهوم به شیوه ایی اپورتونیستی بهره برداری شود و لذت های جنسی لحظه ی معیار آن باشد،بايد سعي نماييم با روشنگري بيشتر به تفاوت هاي بين خواست پرولتارياي عشق آزاد و خواست بورژوايي آن به علاقمندان به ماركسيسم و طبقه ي كارگر كمك نماييم.

حسن معارفي پور                                            

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 19  توسط حسن معارفی پور  | 

با توجه به اینکه به 16 آذر امسال نزدیک می شویم و بنا به شرایط کنونی جامعه و اعتراضاتی که به شکلی سراسری جامعه را درنوردیده است لازم دیدیم تا با فعالین چپ که در چند سال گذشته تجارب مهمی را از سر گذرانده اند گفتگویی داشته باشیم .
هدف از این گفتگو شناخت دقیق تر از این جنبش بواسطه ی فعالینی از آن است که تاکنون فرصت ارائه نظراتشان را در رابطه با نوع نگاهشان نسبت به گذشته و همچنین آینده این جنبش پیدا نکرده اند .
پیش از این ما با تنی چند از فعالین این جنبش گفتگویی داشتیم و نظراتشان را هر چند مختصر در این رابطه بیان کردند ، اما در ادامه خواستیم تا علاوه بر اینکه حیطه ی بحث را منحصرا از روی دانشجویان بر میداریم ، بتوانیم بیشتر به آینده و اینکه چه می توان و باید کرد بپردازیم و البته باز هم از کسانی که پیش از این در این گفتگو ها شرکت کرده اند ، دعوت خواهیم کرد.
براین اساس خواهشمندم در ابتدا چگونگی شکل گیری و رشد جنبش چپ و زمینه های تقویت آن را در دانشگاه، از نظر خودتان توضیح دهید .
-قبل از هر چيز از شما تشكر مي كنم كه اين مصاحبه را ترتيب داديد و به من اجازه داديد تا نظراتم را براي خوانندگان سايت شما مطرح نمايم.
در مورد شكل گيري جنبش چپ دانشجويي در ايران بايد بگويم و با توجه به آنكه شما در يكي دو ماه اخير مصاحبه هاي زيادي را با فعالين سرشناس اين جنبش ترتيب داديد و هر كدام از موضع خود به بررسي اين پروسه يعني پروسه ي شكل گيري اين جنبش پرداخته اند،اما از نظر من بسياري از اين رفقاي عزيز كه شما با آنها مصاحبه كرديد به اين پروسه تك بعدي نگاه كرده و شكل گيري اين جنبش را به شكست اصلاحات جمهوري اسلامي يا رشد مبارزات طبقاتي در ايران و غيره ربط داده اند.
از نظر من هر كدام از اين دلايل و دلايل ديگري از اين قبيل اگر چه درست يا حاوي بخش زيادي از واقعيت باشد اما كل واقعيت را بيان نمي كند.ما نمي توانيم به شيوه اي تك بعدي و يك جانبه به اين پروسه نگاه كنيم و تنها يك يا چند مولفه را در شكل گيري چپ دانشجويي دخيل بدانيم.شكل گيري اين جنبش در شرايطي بود كه مجموعه اي از عوامل و موئلفه ها دست به دست هم داده و ضرورت به ميدان آمدن يك جريان راديكال و دخالتگر كه بتواند مطالبات واقعي مردم و طبقه ي كارگر در جامعه را بازتاب دهد و نماينده ي مطالبات توده ي كارگر و زحمتكش جامعه در دانشگاه باشد. از نظر من اساسي ترين عامل در شكل گيري چپ دانشجويي رشد مطالبات راديكال كارگري در جامعه بود كه در شعارهاي دانشجويان بازتاب مي يافت. در شرايطي اين جنبش آغاز به فعاليت كرد كه اكثريت مردم جامعه ي ايران از اصلاح پذير بودن رژيم ناكام شده بودند و بعد از شكست مفتضحانه ي اصلاح طلبان دنبال آلترناتيو راديكالتري مي گشتند.
در اين شرايط و بر اين بستر و در نتيجه ي تنفر مردم از رژيم و اصلاح طلبان و روند رو به رشد مبارزات راديكال اجتماعي نوعي چپ دخالتگر اعلام موجوديت نمود كه خود را در تقابل با ديدگاه هاي رايج در چپ سنتي ايران و همچنين در تقابل با گرايشات رفرميستي و انتقادي در ايران مي دانست.چپ راديكال فعاليت خود را اگر چه از دانشگاه شروع نمود اما افق و مطالبات خود را در جامعه و در كشمكش هاي واقعي درون جامعه طلب مي نمود.در همين راستا و به دنبال رشد گرايش چپ در دانشگاه ها و روند روبه رشد مبارزات كارگري،زنان و ديگر مبارزات راديكال اجتماعي بود كه عده اي از كهنه كارهاي دفتر تحكيمي كه از اصلاحات سرخورده شده بودند به پروسه ي شكل گيري دانشجويان آزادي خواه و برابري طلب در سال 1385 پيوستند.
در اين شرايط كه مبارزات كارگري در جامعه بيش از هر زماني رشد و نمو پيدا مي كرد گرايش چپ در دانشگاه نيز بيش از پيش راديكالتر و توده اي تر مي شد و دفتر تحكيم و تشكل هاي وابسته به حاكميت روز به روز تضعيف مي شد و جاي خود را به تشكل هاي مستقل و راديكالتري همچون دانشجويان آزادي خواه و برابري طلب مي داد.
با توجه به اينكه محیط دانشگاه نسبت به ساير محيط هاي كارگري ،زنان و اجتماعي بستري مناسبتر براي فعاليت بود مطالبات دانشجويي در اين دوره راديكالترين مطالباتي بود كه جامعه ي ايران در طول حيات رژيم جمهوري اسلامي به خود ديده بود.همچنين برقراري ارتباط بين فعالين دانشجويي با فعالين راديكال ديگر عرصه ها باعث تاثير پذيري و تاثير گذاري اين جنبش ها بر همديگر و بالا رفتن انسجام چپ در ايران مي شد آنچه رژيم جمهوري اسلامي از آن در هراس بود.
به عللی که از نظر شما موجب سرکوب 13 آذر 86 شد ، بپردازید. شما به عنوان یک ناظر یا درگیر در این اتفاقات نگاه تان نسبت به آن چیست؟
-در مورد ضربه اي كه به جنبش چپ دانشجويي وارد شد، بايد بگويم عليرغم بحث ها و جار و جنجالي كه چه در بين احزاب بي تاثير اپوزيسون و چه در ميان برخي از رفقا در گرفت و هر كدام از زاويه ي منافع حزبي فردي خود به اين ضربه برخورد كردند، بايد بگويم كه اين ضربه بزرگ را نمي توان به دخالت اين يا ان حزب يا فرقه ي سياسي و يا ماجراجويي اين يا آن فعال تقليل داد. تقليل دادن اين ضربه به اين موارد جزیي از نظر من كج فهمي و عدم درك از شرايط واقعي جامعه است.
در مورد ماجراجويي،دخالت بي مورد احزاب و جريانات بي تاثير اپوزيسون و غيره بايد بگويم كه دخالت اين جريانات تنها در تشديد ضربه و كمك بييشتر به پليس در دستگيري و شناسايي فعالين (چه به صورت عامدانه و از روي منافع سازماني و چه به صورت ابلهانه و از روي عدم درك از شرايط واقعي اجتماع و عدم تجربه در برخورد به پليس يا هر دليل ديگري از اين قبيل) کمک کرد ،اما آنچه از نظر من در اينجا دليل اصلي ضربه بود از ديد بسياري از اين احزاب و در گفته هاي آنان غائب بوده و هست،اين است كه رژيم سرمايه داري جمهوري اسلامي نمي توانست بيش از آن (منظور رشد بي رويه ي چپ است)آن هم با اين ميزان از علنيت و با اين مطالبات ساختار شكنانه، طبقاتي و جدي تحمل اين جريان و جرياناتي از اين قبيل را داشته باشد،به همين دليل از اوايل سركار آمدن رئيس جمهور اصولگرا رژيم سركوب نيروی چپ و كمونيست را در اولويت كار خود قرار داد، سركوب داب و جنبش چپ دانشجويي در اولويت كار ر‍‍ژيم قرار گرفت.بر خلاف ادعاي كساني كه برخي به شيوه ي سازشكارانه و پاسيفيستي اعلام مي كنند كه برگزاري مراسم 13 آذر 1386 عامل اصلي سركوب بود و برگزاري اين مراسم را ماجراجويي قلمداد مي كنند،از نظر من برگزاري اين مراسم نه تنها حياتي و ضروري بود و سركوب و ضربه ي 13 آذر ربطي به برگزاري اين مراسم نداشت و حتي در صورت عدم برگزاري مراسم سركوب به احتمال زياد بيشتر مي شد يا حداقل صورت مي گرفت،بايد بايد بگويم كه سرنوشت چپ دانشجويي در ايران به اين روز گره خورده بود.در صورت عدم برگزاري مراسم چپ دچار يك عقب نشيني غير قابل انتظار مي شد.خود من از زمره ي كساني بودم كه قبل از اين مراسم در زندان رژيم بودم و نه تنها من بلكه مجموعه ي وسيعي از فعالين سرشناس اين جنبش قبل از روز 13 آذر دستگير و بازداشت شده بودند،پس برگزاري مراسم بايد نقش زيادي در عقب نشيني رژيم داشته باشد.
شما چه برآیندی برای ادامه ی کاری جنبش های اجتماعی در ایران دارید؟ به صورت دقیق تر اینکه تصور می کنید جنبش های اجتماعی در ایران به کدام سمت در حرکت هستند و در اوضاع کنونی که جنبش سبز در جامعه وجود دارد آیا می توان حرکت یا بروز شکل های دیگری از این حرکت ها و اعتراضات مردمی را فراتر از سبز ها در جامعه انتظار داشت و یا آنها حد نهایی انتظارات را برآورده خواهند کرد؟
-به نظر من جنبش هاي اجتماعي در ايران در اين مقطع از فعاليت خود دچار نوعي سردرگمي شده اند،اما اين سر در گمي نمي تواند زياد دوام داشته باشد.با توجه به اعتراضات توده ايي مردم در اعتراض به نتيجه ي انتخابات و درواقع در نتيجه انزجار و نفرت از جمهوري اسلامي به دليل ضعف چپ و عدم ناتواني در رهبري اين اعتراضات توده اي اعتراضات در ابتدا توسط اصلاح طلبان هدايت مي شد،اما با راديكاليزه شدن تقريبي اعتراضات و راديكالتر شدن شعار ها اصلاح طلبان (موسوي و كروبي و ...)وفاداري خود را به نظام اسلامي و اصول اوليه ي انقلاب اسلامي اعلام نموده و يك جنبش عظيم توده اي در اين مقطع به دليل ضعف رهبري و نبود يك حزب كمونيست راديكال كه بتواند از دل جامعه و نه در فضاي مجازي اعتراضات را رهبري كند جنبش دچار نوعي بي اميدي و سرگرداني شد و عليرغم اينكه در بسياري از موارد شعارها در تقابل با كل ماهيت جمهوري اسلامي و دم و دستگاه حاكميت اسلام سياسي بود،اما نمي توانست باعث براندازي رژيم جمهوري اسلامي شود.در اين شرايط كه جنبش چپ دانشجويي در حالت ركود بعد از سركوب 13 آذر 86 به سر مي برد و هنوز نتوانسته بود از زير اين سركوب ها قامت راست كند،نمي توانست نقش زيادي در هدايت اين جنبش توده اي داشته باشد،اما كپي برداري معترضان از شعارهاي دانشجويي همچون مرگ بر ديكتاتور غير قابل انكار است.
بايد بگويم كه از نظر من اعتراضات به همين شكل سرگردان باقي نخواهد ماند زيرا فضاي سياسي جامعه ي ايران تحولات جدي را مي طلبد،اعتراضات اگر بتواند از كانال مبارزه ي طبقاتي و تقابل كار مزدي و سرمايه صورت بگيرد و در ان منافع طبقاتي تفكيك شود و از حالت خود به خودي خارج شود طولي نخواهد كشيد كه باعث سرنگوني رژيم خواهد شد اما همانطور كه گفتم تاكنون اعتراضات عليرغم اينكه در روز قدس و 13 آبان تا حدود زيادي راديكاليزه شده بود اما به دليل ضعف رهبري و در نتيجه ي ضعف چپ راديكال توانايي سرنگوني رژيم را ندارد.
با توجه به تجربیاتی که دانشجویان چپ و عموم فعالین این جنبش در سالهای گذشته پشت سر گذاشته اند ، از نظر شما چه باید کرد تا بتوان بر شرایط کنونی تاثیر گذار بود؟
-براي غالب شدن بر وضع موجود از نظر من افشاگري بي امان از كل رژيم جمهوري اسلامي همراه با دم و دستگاه آن و اراذل و اوباش موسوم به اصلاح طلب و هچنين روشنگري و آژيتاسيون و فعاليت عملي،تلاش براي پيوند جنبش هاي راديكال اجتماعي و بالا رفتن مطالبات مردمي و جايگزيني اعتراضات توده اي با اعتراضات طبقاتي آن هم در نتيجه ي فعاليت شبانه روزي و مداوم نيروهاي راديكال و كمونيست در عرصه هاي كارگري و ديگر عرصه هاي راديكال اجتماعي الزامي است. چپ دانشجويي (داب)زماني كه تصميم به فعاليت گرفت اگر فضاي مجازي را به عنوان عرصه ي فعاليت خود انتخاب مي كرد قطعا نمي توانست تاثيرات لازم را در راديكاليزه كردن فضاي دانشگاه و جامعه داشته باشد ،اما فعاليت عملي و پيوند تنگاتنگ اين جريان با فعالين ديگر عرصه هاي اجتماعي و نقش ماترياليزم پراتيك كه اين نوع چپ به ان معتقد بود باعث شد كه طولي نكشد كه اين جريان به يك جريان تاثيرگذار و يك تشكل مستقل دانشجويي كه بيشتر دانشگاه هاي ايران را در بر گرفته بود تبديل شود و تاثيرات زيادي در راديكاليزه شده فضاي دانشگاه و جامعه،تبليغ ماركسيسم به مثابه ي علم رهايي طبقه ي كارگر و بالا رفتن مطالبات مردمي و كارگري باشد. بنابراين براي تاثير گذاشتن بر وضعيت موجود و روند خود به خودي مبارزات دخالتگري از نزديك و نه دوري و جاروجنجال بي مورد و كناره گيري از اين جنبش يا تبليغات كاذب و انقلاب ناميدن اين جنبش،بلكه تلاش و فعاليت از نزديك و تنگاتنگ براي سازمان دهي مردم معترض و اعتراضات در كانال مبارزه ي طبقاتي و كار مزدي و سرمايه مي باشد.نمي توان به شيوه ايي توده ايستي اعلام نمود كه اين جبش ما نيست و اينگونه بي خاصيتي و بي تاثير خود را توجيه نمود و انتظار سرنگوني و انقلاب سوسياليستي را داشته باشيم،نمي توان زير نام انقلاب خواندن اين جنبش پشت اصلاح طلبان قرار گرفت،نقد خود را از اصلا طلبان در اين مقطع كنار گذاشت و آن موقع منتظر يك انقلاب توده اي بدون رهبري مشخص را داشت و دوباره شدن انقلاب 1357 را مشاهده نمود.چپ راديكال ايران در اين عرصه بايد با بازبيني در سياست هاي خود چه در داخل و چه در خارج و اپوزيسيون با همگرايي بيشتر حول مطالبات سوسياليستي و نه دمكراتيك به سوي سرنگوني جمهوري اسلامي و استقرار سوسياليزم قدم بردارد،براي اين كار همانطور كه گفته شد نه تبليغات و جارو جنجال در فضاي مجازي بلكه فعاليت كمونيستي در دل جامعه و از نزديك با جا جنبش هاي اجتماعي ضروري است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11  توسط حسن معارفی پور  | 

نگاهی به پلنوم اخیر یکیتی نیشتمانی کردستان عراق(اتحادیه ی میهنی کردستان عراق) و رسوایی های پی در پی این سازمان و کل ناسونالیزم کرد در منطقه

این روزها تب و تاب پلنوم اخیر یکیتی نیشتمانی(اتحادیه ی میهنی کردستان عراق)را پوشش خود قرار داده است و مخالفین و موافقین این جریان به بحث و گفتگو در این مورد می پردازند.پلنوم اخیر اتحادیه ی میهنی در 29 /10/2009 برگزار گردید و در این پلنوم جناح غالب یعنی جناح جلال طالبانی گزارش سیاسی پلنوم را تقدیم حاضرین نمود.روال عادی هر پلنوم این است که فقط اعضای رهبری(کمیته ی مرکزی و دفتر سیاسی )در آن حضور می یابند،اما اینبار این پلنوم برای لاپوشانی کردن دیکتاتوری درون حزبی این جریان عشیره ایی به اعضای سازمان نیز اجازه ی ورود به پلنوم را داد.

در این پلنوم جناح اقلیت یعنی جناح کوسرت رسول به شدت مورد انتقاد قرار گرفت و با این جناح تسویه حساب شد.تمام مشکلات یکیتی به نوشیروان مصطفا نسبت داده شد و تمام کاسه کوزه ها را سر گوران (تغییر)به رهبری نوشیروان مصطفا که چندی پیش از اتحادیه میهنی جدا شد و در انتخابات پارلمان عراق به شیوه ایی آگاهانه با شعار گوران (تغییر)وارد جدال سیاسی شد و توانست در بسیاری از زمینه ها موفق ظاهر گردد.(حداقل تا زمان انتخابات)

در این پلنوم فرمانده نیروی پیشمرگه (عطا سراوی )به دستور جلال طالبانی دبیر اول اتحادیه ی میهنی دستگیر شد.در این پلنوم موضوعات مختلفی همچون برگزاری کنگره و غیره به دستور اجرا گذاشته شد که بحث هر کدام از این موارد از حوصله ی بحث خارج است.در اینجا از بررسی مسایل جزئی خودداری می کنیم اما همین را می گوییم که ناسیونالیزم کرد و احزاب عشیره ای و قومپرست فهمی از دمکراسی حتی از نوع بورژوایی ان ندارند و این پلنوم علیرغم اینکه از ابتدا سعی شد ظاهری دمکراتیک به آن داده شود اما دستگیری عطا سراوی و تسویه حساب با جناح اقلیت نشان از عدم وجود دمکراسی در این جریان است. انچه اینجا برای ما مسولین این وبلاگ توجه ی ما را به خود جلب نمود این است که امروز ناسیونالیزم به طور عام و ناسیونالیزم کرد به طور خاص در یک بحران ایدئولوژیک و عملی به سر می برد که برای رفع مشکلات خود به انواع و اقسام ابزار نامشروع دست می برد،مخالفین سیاسی و دگراندیشان دستگیر و زندانی میشوند،روزنامه نگاران معترض به حاکمیت مورد ضرب وشتم قرار می گیرند و نمونه های دیگری از این قبیل

خلاصه باید بگویم که بحران ناسیونالیزم مربوط به این اواخر نبوده و در دوره های مختلف ناسیونالیزم تنها همچون یک آلترناتیو مقطعی به کار گرفته شده است و هیچگاه نتوانسته است جوابگوی نیازهای واقعی توده ی مردم باشد.ناسیونالیزم کرد در این اواخر که با پرچم امپریالیزم گرایی و قوم پرستی در زیر چکمه های امریکا و دیگر کشورهای امپریالیستی به فعالیت خود ادامه می دهد،بیش از هر نوع ناسیونالیزم دیگر دچار بحران ایدئولوژیک و پراتیکی برای جوابگویی به مشکلات است.از یک طرف تاکید بی مورد بر قوم پرستی و عشیره گرایی از طرف دیگر فعالیت زیر چکمه ی و سایه ی امپریالیزم جهانی و غیره و غیره

موقعیت یکیتی نیشتمانی که زمانی در میان مردم کردستان عراق جایگاهی داشت امروز بیش از هر زمانی تضعیف شده است و بهتر است بگوییم موقعیت فعلی این سازمان مضحک است.چندی پیش شاخه ی نوشیروان مصطفی جدایی خود را از این جریان اعلام نمود و در انتخابات پارلمانی همان طور که در بالا هم اشاره شد با شعار تغییر (گوران)توانست طیف عظیمی از نیروهای معترض به سیاست های احزاب عشیره گونه و کل سیستم حکومتی کردستان عراق را پشت سر خود بسیج کند.(ما در مورد گوران در مقاله ای تحت عنوان آیا تغییر ممکن است در همین وبلاگ قبلا بحث کرده ایم.خواننده ی گرامی می تواند به این مقاله مراجعه کند.)

کوسرت رسول که سابقا با فراکسیون نوشیروان مصطفی در یک جبهه قرار داشتند جدایی از یکیتی را به دلایل مختلف مناسب ارزیابی نمی نمود و علیرغم مخالفتش با رهبری یکیتی همچنان به صورت یک فراکسیون در یکیتی باقی ماند.یکیتی در ان مقطع از ترس گوران ناچار شد با مخالفین درون حزبی سازش کند و با پارتی دشمن دیرینه ی خود هم پیمان شود،با پارتی در یک لیست (جبهه) برنامه را به پارلمان معرفی نماید. این شکست بسیار سنگینی برای یکیتی بود زیرا یکیتی علیرغم تهدید مردم به شرکت در انتخابات و دفاع از لیست کردستانی و تهدید نظامیان وکارمندان دولت به اخراج و بریدن حقوقشان نتوانست در مقابل گوران قوی ظاهر گردد. در شهر سلیمانیه علیرغم اینکه پایگاه سابق یکیتی است بیش از 50% نظامیان به لیست گوران رای داده بودند. این در حالی بود که یکیتی نظامیان را تهدید به اخراج کرده بود. از طرف دیگر گوران بعد از انتخابات نتوانست به صورت یک آلترناتیو در مقابل احزاب سنتی و عشیره ای قوی ظاهر گردد و پاسخگوی مطالبات مردم در کردستان باشد یا حداحقل به بخشی از شعارهایی که با آن توانسته بود مردم را به خیابانها بکشد عمل نکرد و بی افقی سیاسی خود را از همان روزهای ابتدایی حضور در پارلمان نشان داد مدتی پیش در جلسه پارلمان گوران و یکگرتوو (وحدت)اسلامی به  دلیل شکست سیاسی از پارلمان بیرون رفتند. این نشان می دهد که گوران نیز نتوانسته اند جوابگوی مطالبات مردم در کردستان عراق باشد. خلاصه کنیم در این گیر و دار ناسیونالیسم کرد همواره منافع مقطعی و حزبی خود را در نظر دارد و توجهی به مطالبات توده مردم نمی کند. تاریخ ناسیونالیزم به طور عام و ناسیونالیزم کرد به طور خاص حداقل این را برای توده های مردم اثبات کرده است. ما در این وبلاگ در مقالات و مصاحبه هایی که داشته ایم برای خوانندگان وبلاگ روشن کرده ایم و در آینده نیز روال کار وبلاگ ما همین خواهد بود.

در آخر می خواهییم بگوییم که کردستان عراق بر خلاف تبلیغات رسانه ای بورژوایی غرب و غیره که سعی در دمکراتیک جلوه دادن و حاکم بودن امنیت در این منطقه را دارند از هر لحاظ محیطی نا امن برای مخالفین سیاسی احزاب ناسیونالیست و عشیره ای بوده و هست. در این مملکت آزادی بیان تنها شعاری برای لاپوشانی جنایات هر روزه حاکمیت و احزاب ناسیونالیست و قوم پرست است. در این مملکت جایی برای دیگراندیشان نیست. مخالفین مذهب، ناسیونالیزم، فرهنگ عشیره ای و بطور خاص مخالفین سیستم حکومتی واحزاب سنتی در قدرت تحت شکنجه تعقیب آزار و اذیت قرار دارند. کمونیسم در این منطقه در وضعیت بسیار بحرانی به سر میبرد و ضعیف ترین وضعیتی که ممکن است در طول تاریخ برای آن متصور شد در شرایط فعلی دامنگیر کمونیست هاست. روزنامه نگاران تحت تعقیب پلیس هستند. چندی پیش یعنی روز پنجشنبه گذشته (نه به ز گوران) سردبیروزنامه جهان توسط دستگاه امنیت وآسایش مورد ضرب و شتم قرار گرفت این تنها یک نمونه از هزاران نمونه ایست که روزانه در این مملکت اتفاق می افتد.

ناسیونالیزم برای ماندن در قدرت راه دیگری ندارد جز تعرض به آزادیها و حقوق اولیه انسانها در این منطقه، اما ضرورت به میدان آمدن کمونیزم جدی دخالتگر و رادیکال در این شرایط بیش از هر زمانی لازم و ضروری به نظر می رسد. کمونیزمی که پاسخگوی نیازهای واقعی مردم باشد و در مقابل ناسیونالیزم کمونیزم ملی و انواع و اقسام گرایشات بورژوایی و اپورتونیستی که اسم کمونیست را برخود یدک می کشند بایستد لازم و حتمی است. ناسیونالیزم تا آخر عمر نمی تواند با این متد عشیره ای به فعالیت ادامه بدهد و در قدرت بماند. امروز در کردستان عراق حزب و حکومت از هم جدا نیستند، جدایی حزب از حکومت باید شعار توده مردم و  در اولویت مطالبات نیروهای رادیکال قرار گیرد زیرا این سیستم از حکومت نماد دیکتاتوری محض است و مطالبه جدایی هرچند مطالبه ای دمکراتیک است اما باید در اولویت کاری نیروهای رادیکال قرار گیرد.

دست اندرکاران وبلاگ علیه ناسیونالیزم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17  توسط حسن معارفی پور  | 

 مصاحبه با عبدالله شريفى (بخش دوم)

در این بخش از مصاحبه سعی خواهیم نمود در امتداد بخش اول، در متن اوضاع سياسى ايران به تحولات جنبش ناسيوناليستى معاصر بپردازيم، و جايگاه اين جنبش را در تحولات آتى مورد بررسى قرار دهيم۔

در رابطه با جنبش ناسيوناليستى كرد نيز با توجه به برجستگى رويدادهايى دو دهه اخير عراق ناچارا بطور مختصردر اين رابطه نيز مرورى به اين تحولات خواهيم داشت۔

با تشكر از رفيق عبدالله شريفى

مسئولين وبلاگ عليه ناسيوناليسم

www.antinasunalizm.blogfa.com

 

سوال اول. شما در بخش اول همين مصاحبه به تاريخ عمومى شكلگيرى ناسيوناليسم مفصل اشاره كرده ايد، و در رابطه با ايران، دوره شكل گيرى ناسيوناليسم را از دوران مظفرالدین شاه و انقلاب مشروطه بررسى كرديد۔ اكنون اجازه بدهيد يكراست به رابطه اسلام سياسى و ناسيوناليسم ايرانى بپردازيم، سوال اين است كه عروج اسلام سياسى و حاكميت اين سى ساله جمهورى اسلامى چه موقعيتى به ناسيوناليسم ايرانى داده است؟ ناسيوناليسم ايرانى در تحولات جارى چه جايگاهى دارد و در آينده چه شانسى به عنوان آلترناتيو جمهورى اسلامى دارد؟

عبدالله شريفى:

با تشكر مجدد!

رابطه اسلام سياسى و ناسيوناليسم ايرانى يكى از پروبلماتيك هاى معاصر تاريخ ايران بشمار ميرود، اين مشكل نه تنها از منظر دو طرف معادله يعنى جنبش اسلام سياسى و جنبش ناسيوناليسم ايرانى بلكه، فراتر درسطح منطقه خاورمیانه و به یک اعتبار در سطح معادلات جهان چند قطبی پس از پایان دوران جنگ سرد، رنگ خود را بر روايت هاى بيرونى زده است۔ رگه هايى چپ ملی مذهبی و ناسیونالیسم چپ ايران نيز که عادت کرده بود جنبش اسلامی و اسلام سیاسی را به عنوان نیروئی متعلق به "ملل شرق" به حساب آورد و آنرا جریانی "مردمی" در نظر بگیرد، هم اكنون گيج روايات ژورناليستى و مورخان و تئورسينهاى حاشيه ای دول غربى هستند۔ بد نيست كه در همين ابتدا حساب خود را با اين گونه قرائت هاى غير ماركسيستى روشن كنيم۔ اين كه حاكميت جمهورى اسلامى و اساسا نفوذ اسلام سياسى در خاورميانه و بخشى از آفريقا محصول سير تكاملى حركت مذهبى و دينى تلقى شود، و نوعی تکرار با اختلاف فاز جنگ "مدرنیته" و "تئوکراسی" قلمداد میکنند، ريشه در عدم درك اتفاقات جهانى معاصر و عدم درک جدال ناسیونالیسم و اسلام سیاسی بر سر سهمیه بورژوازی بومی در دنیای امپریالیسم دارد۔ جنگ و مصاف این دو گرایش، که دومی، یعنی اسلام سیاسی، ناسیونالیسم را به "بی لیاقتی"، غرق شدن در تجمل و فساد متهم میکند، و فلسفه فعال شدن اسلام سیاسی در جنگ بر سر قدرت دولتی، برای این دیدگاه غیر مارکسیستی و بقایای ناسیونالیسم چپ، غیر قابل هضم شده است. 

 اسلام سياسى بصورت يك جنبش امروزى سير تكاملى و ادامه خطی رابطه مشروطه و مشروعه و يا تقابل ناسيوناليسم مصدق و فدائيان اسلام و يا حتى اعتراضات طلبه هاى ناراضى حوزه هاى علميه نيست۔ اين تاريخ مجزای خود را دارد كه ميشود در جايى مفصلتر به آن پرداخت. غرب در تقابل با انقلاب ١٣٥٧ ايران و در متن تعارضات جنگ سرد و تقسيم جهانى دوران جهان دو قطبى، بخش حاشيه اى و گرایش رو به موت اسلامى را با تكيه بر سنتهاى ملى و مذهب زده شرقى و اليت روشنفكر و اديب و شاعر شرق زده و عقب مانده كه بخشا خود را چپ بحساب مياورد، به صحنه آورده شد۔ سركوب انقلابى كه ميرفت  بطرف راديكاليزمى كه نه تنها حكومت سلطنتى را بلكه كل مناسبات سرمايه دارى ايران را به مصاف بكشد، خطر جدى بود كه با سروسامان دادن يك جنبش كپك زده ميسر شد۔ ديديم كه چگونه در جامعه اى غير مذهبى و با فرهنگى مانند ايران به كل جامعه و انقلاب آن خون پاشيدند۔

اينكه اين جنبش را سير تكاملى تحركات مذهبى و یا رشد گرایش تئوکراسی در يك جامعه اسلامى ميدانند، تعريف جانبدارانه و سطحی و غير واقعى است از اين تحولات خونين. براى كارگر و كمونيست و آزاديخواه آن جامعه معنى بسيار فراتر از يك جايگزينى حكومتى دارد۔ معنائى كه در تمام شئونات زندگى و تلاش براى زندگى انسانى در آن جامعه تاثير مخرب خود را به جايى گذشته است۔

البته از نظر تحقيقى و فاكت هاى تاريخى، روند به ضرر اين روايات دست ساز و جانبدارانه ژورناليستى، تمام ميشود۔

اسلام سياسى و بويژه نظريه پردازان تشيع هميشه بر اين اعتقاد بوده اند كه در غياب مهدى آخرالزمان دست بردن در حكومت، كار "امت" اسلامى نيست۔ بنابر اين اكتفاى روحانيون به ترويج مذهبى و به مثابه اهرم فشار در كنار حكومتها براى تعادل اسلامى، سراسر تاريخ روحانيون را از دوره سلطه حکومت شیعه در دوره صفوی و ازابتداى دوران قاجاريا ها تا انقلاب ١٣٥٧ شكل ميدهد۔

 جنبش تنباكو كه منجر به ضربه بزرگى به سلطه امپرياليسم انگليس شد، ميتوانست به تغيير حكومت بى ثبات وقت منجر شود، اما فتواى آيت الله ميرزا حسن شيرازى براى تحريم انگليس و فشار به ناصرالدين شاه قاجار نهايت كارى بود كه جنبش اسلامى از خود نشان داد۔  در طول دوران تقابل مشروطه و مشروعه هيچگاه روحانيون از اهرم فشار بر حكومت وقت در مقام چپاول گران كنار دولت، يك گام آنطرف تر نرفتند، اينها در كنار مالياتهاى دولتى با خمس و ذكات راضى بودند۔ در دوره كودتاى رضا شاه و سرنگونى سلطنت قاجاريان، رضا شاه و جمعى از اطرافيانش خواهان لغو سلطنت و برقرارى جمهورى شدند، نياز كشور سازى و مناسبات توليدى سرمايه دارى اين را طلب ميكرد اما با تقابل جمعى از روحانيون و از جمله آيت الله مدرس روبر شدند و با احياى مجدد سلطنت، دوران سلطنت پهلوى بنيان گذارى شد. دليل هم همين بود كه "جمهورى" جايگاه روحانيت و نقش اسلام را نفى ميكند و چون در غياب مهدى موعود قرار نبود خودشان راسا حكومت كنند تعادل را در ابقا سلطنت ميديدند۔

اين سير در زمان محمد رضا شاه در ايران هم ادامه داشت، نهايت كار آيت الله بروجردى تاسيس حوزه علميه و انتقال عرصه حوزه از نجف به قم بود۔ هاشمى رفسنجانى در كتاب مصاحبه زيبا كلام با رفسنجانى به صراحت ميگويد كه خمينى هم تا اين اواخر هم كارش همين كار حوزوى و ترويج اسلام در انجمن "مكتب تشيع" بود۔ به قول خودشان اين اواخر بود كه  تز ولايت فقيه در غياب مهدى حتى بصورت درس در حوزه ها تدريس ميشد۔

اينكه سر انجام  اين جنبش اسلام سياسى معاصر از جانب غرب در تقابل با انقلاب ايران و بر متن رقابت با بلوك شرق بصورت كمر بند سبز از گورهاى تاريخ در آورده شدند، نه ادامه ايفاى نقش بعنوان اهرم فشار و نه ادامه تاريخ "جهاد هاى" تاريخى و "مجتهدین" اين جنبش بود۔ اين جنبش فراموش شده در دهه هاى پايانى قرن بيستم بصورت جنبشى سياسى و حكومتى به جان جامعه بشرى انداخته شد۔

با اين وصف روايت تكامگرايانه از جنبش اسلام سياسى كه منجر به اين پديده معاصر شده باشد و اين اسلام سياسى را و جمهورى اسلامى را بصورت حكومت دينى كه در مسيرى از تاريخ تكامل يافته باشد، واقعى و ماترياليستى نيست۔ اسلام سياسى معاصر محصول معادلات سياسى اين عصر است۔ روندى غير متعارف است كه نه بر پايه مذهبى بودن جامعه بلكه بر پايه سركوب خونين و سازمانيافته پا به عرصه سياست گذاشت۔

اسلام سياسى بر دوش بخشى از ناسيوناليسم سركوب شده ايرانى ماديت بومى يافت۔ تصادفى نيست كه دولت موقت بازرگان را "مکلا" های جبهه ملى تشكيل ميدهند، تلاش خمينى براى برقرار ساختن حكومت مكلا، نه معمم، در همان ابتدا نشانگر اين حقيقت است كه جامعه ايران با حكومت مذهبى چقدر بيگانه بود۔ در دور اول انتخابات رياست جمهورى، خمينى با كانديداتورى بهشتى بدليل معمم بودن مخالفت كرد۔

بديهى است دو سنت ناسيوناليستى ايرانى، جبهه ملى و حزب توده و اقمارشان با كودتاى ٢٨ مرداد و سركوب مصدق از هم جدا شدند و با سر كار آوردن جنبش اسلامى و سركوب انقلاب ايران دوباره بهم رسيدند۔

قطعا سرنگونى رژيم سلطنتى ضربه بزرگى به بخشى از ناسيوناليسم ايرانى زد، از اريكه قدرت خارج شدند و در ذهنيت تاريخى جامعه بصورت شكست خوردگان باقى ماندند۔ اكنون دو طيف ناسيونالستى در ايران صاحب جنبش خود هستند۔ جنبش ناسيوناليسم پرو غرب و جنبش ملى مذهبى، اين دومى اكنون هنوز سرى در حكومت دارد و قطعا در تحولات آينده سرنوشتش با سرنوشت اسلام سياسى گره خورده است، اما هر دوى اين سنتهاى ناسيوناليستى كه شامل احزاب و جريانات و شخصيتهاى متنوعى ميباشند تنها در خلا جنبش كمونيزم كارگرى در خلا يك افق كمونيستى بصورت بديل جمهورى اسلامى امكان نقش بازى كردن خواهند داشت۔

چنانچه آلترنايتو كارگرى كمونيستى ميدان پيدا كند، گرایش اسلام سیاسی و کل طیف موسوم به جنبش ملی اسلامی سير نزولى و اضمحلال را در پيش خواهند گرفت۔ در غير اين صورت امكان عروج ناسیونالیسم، و الزاما نه در شکل سلطنت و یا احیای میراث دو هزار و پانصدساله و منشور "کورش کبیر"، بلکه در اشكال متنوع و پيچیده و "جدید"ممكن است۔ اگر جنبش مردم براى سرنگونى جمهورى اسلامى در پرتو رهبرى و افق انسانى و كمونيستى ميسر شود كل معادلات بومى و منطقه اى دگرگون خواهند شد۔

اگر احتمال استحاله و تبديل رژيم اسلامى به طرف رژيم ى براى سامان بخشيدن به كاپيتاليسم و اقتصاد و سياست در ايران امكان يابد هر يك از اين دو سنت ناسيوناليستى امكان نقش بازى كردن خواهند يافت۔ در چنيين حالتى انتقال اين دوره به يك حكومت پرو غرب نوع تركيه بر دوش جنبش ملى مذهبى البته در اشكال متنوع و پيچيده خواهد افتاد۔ اما در هر حال هر نوع استحاله اسلام سیاسی، بطور مشخص در جامعه ایران با این تاریخ معرفه برای ما، حتی پوسته ظاهری را هم از آن باقی نخواهد گذاشت و ناچار است میدان بازسازی اقتصاد کاپیتالیستی ایران را به گرایشی که با روبنای این اقتصاد همخوانی بیشتری دارد، واگذارد. بنابراین این توهم پوچ که گویا اسلام سیاسی میتواند محمل "متعارف" شدن تولید سرمایه داری در ایران باشد، فقط از عدم شناخت روندهای تاریخی در جامعه ایران طی بیش از صد سال حکایت دارد.

رويداهاى اخير ايران حاكى از اين است كه جنبش ناسيوناليستى پرو غرب از رهبر و سازمان خاص خود عاجز است، به ميدان فرستادن بخش عامى و شبه فاشيستى طرفدار پرچم و سرود اى ايران نشانه صحت اين ادعا است۔ اما اين كمبود ذره اى از خطر عروج اين جنبش ضد كارگر و ضد كمونيستى را نميكاهد۔ و شاید همین خاستگاه شرق زده و "ضد سلطنتی" ناسیونالیسم چپ است که کماکان انجام رسالت اداره "اقتصاد ملی" را از درون گرایشی که به تعبیر آنها سنتی و ملی است، ممکن و از نظر "قوانین تکامل تاریخ" منطقی میدانند!

 

سوال دوم:  ناسیونالیزم کرد به عنوان یک جنبش اجتماعى ریشه دار در جامعه ی ایران و عراق و دیگر کشورها  را ميبينيم، ناسيوناليسم كرد در ايران چگونه وارد انقلاب ١٣٥٧ شد و در طول اين سى سال بطور فشرده چه تحولاتى را از سر گذراند؟

عبدالله شريفى:

ناسيوناليسم كرد در ايران با دوران جنگ جهانى دوم و قاضى محمد پا بعرصه وجودى گذاشت۔ مدتها تحت تاثير سنت ناسيوناليستى ايرانى بخش رفرميستى حزب توده  و چپ خلقى بود۔ همانگونه كه با بلوك شرق و وجود سوسياليسم كاذب، ماركسيسم ناسيونايزه شده بود اين سنت هم تحت تاثير آن در قلمرو ملى خود خواهان خودمختارى و حق تعيين سرنوشت بود۔ مدتها از سيوسيال دمكرات اروپا تبعيت ميكرد و با اين نگرش اما از نظر سازمانى پراكنده و نا منسجم وارد انقلاب ايران شد۔

 اما این واقعیت که ناسیونالیسم، ملت را میسازد و نه برعکس، در هر حال، با طرح حکومت "کردها"، چه در شکل خودمختاری و یا در چهار چوب "دمکراسی" در یک کشور، معنی سیاسی پیدا کرد.

ناسیونالیستهای کرد، با سر كار آوردن جنبش اسلامى و خمينى، به استقبال آن رفتند و تمام تلاش مماشات جويانه خود را بكار گرفتند تا به گفته خودشان به تحقق شعار استراتژیک  "خودمختاری برای کردستان و دمکراسی برای ایران" نزدیک شوند۔ ناسیونالیسم و حزب آن، حزب دمکرات کردستان ایران، با حمله سركوبگرانه به كردستان به متن مقاومت مسلحانه كشانده شدند و بر تز "جنگ مذاكره مذاكره جنگ" راه خود را پيمودند۔

 مدتى با شوراى ملى مقاومت در كنار بنى صدر و مجاهدين دل بستند و جنگى چند ساله را با كمونيسم  و حضور سیاسی و بیداری كارگران و مردم زحمتكش كردستان آغاز كردند۔ با شكست بلوك شرق و حضور نظامى آمريكا در عراق و عروج ناسيوناليسم كرد در عراق از خودمختارى به فدراليزم شيفت كردند و باميد عراقيزه شدن ايران هست و نيست خود را بكار گرفتند۔ مدتى با صراحت كامل به جبهه دو خرداد پيوستند و اميد خود را به جامعه "مدنى" خاتمى بستند۔

شكست اين مسير و ناكامى آمريكا در عراق افول ناسيوناليسم كرد در چشم مردم كردستان عراق اين جريانات را با بحران جدى مواجه ساخت۔ اكنون شقه شقه و پارچه پارچه و بى اميد، سر گردانند۔

اكنون اميد به تحولات درون رژيم بسته اند و در صورت حضور فعال جبهه مردم و سلطه افق كمونيستى دورنماى خاصى نخواهند داشت، در غياب آن، ظرفيت به بازى گرفته شدن را از جانب هر نيروى مطرح در ايران را دارند، ظرفيت ضد كمونيستى و ضد كارگرى اين جريانات بر كسى پوشيده نيست۔

سوال سوم .موقعیت ناسیونالیزم کرد در کردستان عراق را چگونه ارزیابی می کنید؟اگر بخواهید یک تصویر کلی از احزاب ناسیونالیست کرد و جنبش ناسیونالیستی کرد در کردستان عراق و سیستم حکومتی آن ارائه دهید این تصویر چه تصویری می تواند باشد؟

عبدالله شريفى:

آنچه امروز در كردستان عراق ميگذرد و آنچه اين دو دهه ما شاهد بوديم، پديده ناسيوناليزم كرد با تعاريف كلاسيك از ناسيوناليسم خوانايى ندارد۔ خوانايى ندارد چون اين پديده اگر چه بر متن ستم ملى و سلطه خونين حكومت فاشيستى بعث و كشمكش آناتگونيزه شده شونيزم بعث و ناسيوناليزم كرد، تغذيه ميكرد اما به هيچ وجه عروج آن حاصل اين روند نبود۔

عروج ناسيوناليزم كرد در عراق بر دوش مردم تحت ستم كرد براى رفع ستم ملى و يا استقلال و خودمختارى و غيره نبود۔ عروج اين جريان در تلاقى اوضاع جهانى جديد و بر متن حضور افسارگسیخته ميليتارزم آمريكا و غرب بدون استراتژى معينى در رابطه با "حق مردم كرد" به اجرا در آمد۔ در همان آغاز جنگ خلیج در سال ۱۹۹۱، جیمز بیکر وزیر خارجه بوش پدر، به صراحت اعلام کرد که از نارضایتی احزاب ناسیونالیست کرد فقط در راستای دکترین نظم نوین "استفاده" خواهد کرد و دولت آمریکا به دلیل منافع استراتژیک تر در منطقه، با هیچ نوع از حکومت "کردی" خوانائی ندارد.

 

اين پديده در سايه تخريب و به خون كشاندن بغداد و كركوك و عماره و غيره براى دوره بحرانى حضور آمريكا در منطقه عروج كرد، در غياب اين سناريو داستان ناسيوناليزم كرد چيز ديگرى ميشد۔

مدتى قبل من مطلبى با عنوان (ناسيوناليسم كرد و جهان چند قطبى) نوشتم براى جواب اين سوال  بخش كوچكى از آن مطلب را كه فكر ميكنم جوابگو است  اينجا مياورم:

 

" ياداورى اوايل دهه ٩٠ ميلادى سر نخ ماجراى امروز را برملا ميكند۔ اواخر دهه ٨٠، احزاب ناسيوناليست كرد، با پايان جنگ ايران و عراق در حوزه هاى اين دو كشور با بحرانهاى جدى روبرو شدند۔ شكاف منطقه و منازعات خصمانه دول منطقه به دايره ديپلماسى صلح منتقل شد، اين تغييرات، امكانات و "شکافهای منطقه ای" كه با جنگ ايران عراق در منطقه براى نوعى فعاليت گشوده بود با محدوديت مواجه ساخت۔ افق احزاب ناسيوناليست كرد در ابهام و تاريكى فرو رفته بود۔ با ختم جنگ اميدى به دوام سياست "جنگ مذاكره، مذاكره جنگ"، استراتژى اين احزاب، نمانده بود۔

 

اگر كسانى شرايط آن روزهاى اواخر دهه ٨٠ را بياد داشته باشند خوب متوجه ميشوند كه دوران مذاكره احزاب ناسيوناليست كرد در عراق (دوران مفاوضه) چه اوضاعى بود. در آن زمان حزب دمكرات بارزانى مستقيما به ايران آويزان بود و اتحاديه ميهنى جلال طالبانى در حاشيه، در مذاكراتشان با صدام به كمترين شرايط و امتياز ممنون بودند۔

تقابل هاى جهانى و سير رو به اضمحلال بلوك شرق معجزه وار اين شرايط افول را نجات داد۔ عراق به يكى از مراكز مهم تقابل تخاصمات جهان سرمايه بعد از جنگ سرد تبديل شد. اين، آن" امداد غيبى" بود كه احزاب ناسيوناليست كرد را و كل اين جنبش را از بالا و با سرعت در خود هضم كرد۔

 

با جنگ خليج احزاب ناسيوناليسم كرد قبل از پرداختن به تغيير چندانى در استراتژى خود يكباره كتابچه سرخ و تمامی رمز و نشانه های "چپ" را زمين گذاشتند و به بخشى از سياست ميلتاريستى غرب در عراق تبديل شدند۔  شتاب اوضاع سياسى و تمايل رهبران جريانات ملى كرد، تغيير ريل سریع و منطبق با آن شتاب  سرنوشت كل اين جنبش را رقم زد۔

از اوايل دهه ٩٠ تا ٢٠٠٣ كه به اشغال عراق توسط ارتش آمريكا منجر شد، يعنى بيش از يك دهه، احزاب ملى كرد، بر بخشى از جغرافياى كردستان گمارده شده بودند. این دوره اى است كه اين جريانات با جنگ هاى داخلى بر سر تقسيم قدرت و چپاول، كل منطقه تحت تسلط خود را به خون كشيدند۔ اين دوره ياداور خاطرات تلخى است كه نه تنها مردم كردستان در عراق بلكه مردم منطقه را منزجر ساخت۔ جنگ هاى خونين احزاب اتحاديه ميهنى و حزب دمكرات كردستان عراق و جنگ هر يك از اين دو با نيروهاى پ۔ ك۔ ك، آوردن قشون اسلامى در روز روشن و تهاجم نظامى به مقرها و محل هاى نيروهاى اپوزيسيون ايرانى، فقط چند قلم از ميان اقلامى است كه در سايه سلطه اين احزاب به وقوع پيوست۔

اين دوره جمهورى اسلامى از يك طرف، و تركيه از طرف ديگر، بازمانده دولت بعث و صدام در بغداد از يكسو و دول عربى از سوى ديگر، بطور مستقيم و آشكارا كردستان عراق را به ميدان تاخت و تاز خود تبديل كرده بودند۔

در جوار اين شرايط مدنيت در جامعه آويزان و بى تكليف بود، از كار و زندگى خبرى نبود،  مدرسه و بيمارستان وبهداشت و روابط و مناسبات متعارف اجتماعى جاى خود را داده بود به یکه تازی میليس عشایر و احزاب که جریانات رنگارنگ اسلامی هم به آن اضافه شده بودند. كشتار و جنگ و ترور، و هرج و مرج و هر کی هرکی قاعده آن اوضاع بی قاعده بود. در سليمانيه كه قدم ميزدى معلوم نبود كه اين شهر تحت سلطه پاسدار جمهورى اسلامى است يا نيروى مسلح احزاب ملى كرد و۔۔۔

 

در امتداد تخريب و تباهى جامعه، تهاجم به هر آنچه نشانه چپ و انسانگرايى و هر دريچه اى به تحول مثبت آينده، با خشونت و سركوب روبرو شد۔ در اين ميان ميتوان به سرنوشت مكانيسم هاى دخالت مردم كه مشمول همان قانون جنگل شدند، اشاره كرد۔ سرنوشت پديده هايى مانند موقعيت زن در آن جامعه، جايگاه آزادى و مصائب و فقر روزافزون و زیر سوال رفتن نفس حیات و نفس کشیدن در آن "غیر"جامعه را ديد و كل اين ماجرا را بازخوانى كرد۔ در جواب به دفاع از حقوق برابر زن در جامعه ، ترور و كشتار زنان، قتل هاى ناموسى و رشد فرهنگ ضد زن و مردسالارى در همه ابعاد بر آن جمعه تحميل كردند۔ علاوه بر اين، نقشه و برنامه هاى سيستماتيك و ديكته شده سركوب گرانه گوشه اى از آن تاريخ است كه براى هميشه سيماى واقعى اين جريانات را در حافظه تاريخى مردم آزاديخواه ثبت كرده است۔

 

دوره دوم با تهاجم نظامى آمريكا و انگليس به عراق و سرنگون كردن دولت صدام و اشغال عراق شروع ميشود۔ اشغال عراق دور ديگر از عروج جريانات قومى و مذهبى را بهمراه داشت۔ كشمكش هاى جهانى براى مدتى در عراق متمركز شد۔ حضور نظامى آمريكا در عراق موازنه ها را تغيير داد و با اين نحوه دخالت، ايران و اسلام سياسى، نحوه اعمال نفوذ تركيه و دول عربى كاليبر كاملا جديدى به خود گرفتند۔

 

جلال طالبانى و مسعود بارزانى در ميان خيل علاوى و جعفرى و پاچه چى ها كسانى بودند كه در اجراى سياست نظامى عراق مهره هاى محلى اعمال اين سياست بودند۔ و به همين دليل و سابقه سلطه يك دهه بر مردم كردستان عراق، در تقسيم قدرت و زد و بند و گاوبنديها ى بعدى دست بالا پيدا كردند۔ در اين پروسه "مقامات" "دولتى" را به سهم قابل ملاحظه اى به جريانات ناسيوناليسم كرد سپردند۔ اوج "صعود" اينجا بود۔

 

اما چندان طول نكشيد كه دوره سقوط و افول شروع شد۔ اين جريانات در كردستان عراق از توهم و خرافه پا به واقعيت نهادند۔ مردم ديگر ملاحظه بازگشت دولت فاشيستى بعث را نداشتند و از آنها توقع كار و زندگى و رفاه و مدنيت داشتند و در مقابل "حكومت خودى" با گلوله و زندان و فقر و وضعیت کماکان بلاتکلیف و آویزان، جواب دادند۔

 

كارگرى كه مزد خود را مطالبه ميكرد، روزنامه نگارى كه آزادى بيان را ميخواست، مردمى كه مسكن و آب و نان و برق را طلبكار بودند، زنى كه توقع قانونى شدن حق برابرش را آرزو ميكرد، با شليك و ترور و زندان و تحقير مواجه شدند۔

 

سرانجام  پروژه آمريكا در عراق چه به لحظ سياسى و چه به لحاظ نظامى موفقيتى كسب نكرد و ناكام ماند۔ آمريكا براى مساله كرد هيچ برنامه خاصى جز استفاده ابزارى و موقت از آن براى حفظ خود در منطقه در دستور نداشت۔ این مساله منشا اساسی بحران در صفوف احزاب ناسیونالیست کرد در کل منطقه بود. در همان حال ادامه دنبالچه گری در تحزب ناسیونالیسم کرد به تجدید آرایش صفوف پ. ک. ک و تشکیل و سرهم بندی پژاک با مساعدت جناحهايى از رژیم اسلامی و دخالت مستقیم آمریکا و انگلیس منجر شد. گسترش مدل عراق يا به اصطلاح عراقيزه كردن در ايران و يا در جايى ديگر ممكن نشد۔ آمريكا در مقابل رقبايى چون اروپا، چين و روسيه سير نزولى قدر قدرتى را طى كرد۔ بدين ترتيب پیش نرفتن اوضاع عراق مطابق سناریوهای دولت آمریکا، پيشروى سياست قلدرى نظامى آمريكا را سد كرد و صحنه افول يك روند عمومى شد كه جريانات ناسيوناليست كرد را بعنوان عارضه اى به سراشيب بحران پرتاب كرد۔ 

اين اوضاع داخلى و اوضاع منطقه اى و جهانى شرايطى را فراهم كرد كه سير افول احزاب ناسيوناليست كرد را با همان سرعت كه صعود كردند به افول بكشاند۔  "

 

در خاتمه سوالاتى جای تامل و تعمق دارد: در شرایطی که رئیس جمهور دولت سراسری و "فدرال" عراق، خود رهبر یک حزب "کردی" است و چند نفر از اعضای پارلمان عراق و نیز برخی وزرا، از جمله وزیر خارجه عراق، نیز به یکی از دو حزب اتحادیه میهنی و یا پارتی دمکرات وابسته اند، آیا مساله کرد و "ستم ملی" بر مردم کردستان، کماکان به شکل سابق سیر دارد؟

 آیا میتوان این سوال را طرح کرد که در عراق، علیرغم خونین ترین تاریخ و دلچرکینی ها بین مردم کردستان و حکومت مرکزی، مساله ملی، از "بالا" ، چون مساله ارضی در ایران و یا روسیه، حل شده است و مسائل اجتماعی مردم کردستان، مسائل دیگری است؟

اگر پس از حل مساله ارضی از بالا، اصرار بر حل آن از "پائین" و توسط جنبش "توده"ها، یک توهم ساده چپ شیفته خلق بود، آیا اصرار ادامه دهندگان ناسیونالیسم کرد که "جنبش رهائی بخش خلق کرد" در کردستان عراق، هنوز خاصیت اسطوره ای و افسانه ای را حفظ کرده است، تجدید حیات این اوهام چپ خلقی و شیفته "قوم خود" نیست؟ به این سوالات و این مسائل باید فکر کرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17  توسط حسن معارفی پور  | 

به مناسبت سالگرد انقلاب اکتبر

انقلاب اکتبر به حق بزرگترین انقلاب کارگری دنیا و یکی از رویدادهای عظیم در تاریخ جامعه ی بشری و از بزرگترین دستاورد ها برای طبقه ی کارگر و کل کمونیسم جهانی است.این انقلاب به رهبری حزب بلشویک و لنین به مثابه ی راهنما،رهبر و آژیتاتور آگاه این حزب و طبقه ی کارگر روسیه به پیروزی رسید.فارغ از تمام نقدهایی که ممکن است از زوایای مختلف به این انقلاب وارد باشد دستاورد های این انقلاب برای بشریت و طبقه ی کارگر در تمام زمینه ها انکار ناپذیر است.هیچ کس نمی تواند آزادی هایی که این تحول عظیم برای طبقه ی کارگر و کل زحمتکشان روسیه به دست آورد را انکار کند.

در زمینه ی انقلاب اکتبر، قدرت گیری پرولتاریا،لنین و لنینیسم نظریات مختلفی مطرح شده است که من در این مطلب هر چند به صورت خلاصه اما از دیدگاه مارکسیسم(کمونیسم علمی) به بررسی آن می پردازم.شکست این انقلاب و قدرت گیری سرمایه داری دولتی به رهبری استالین و دیگر تحولاتی که با شکست انقلاب جامعه ی شوروی به آن دچار شد مورد بحث این نوشته نیست، در اینجا فقط به ارزیابی از انقلاب و نظریات لنین در برخی از آثارش در قبال اپورتونیست ها و سوسیالیزم بورژوایی اشاره می کنم.امید است در نوشته های بعدی در بتوانم در این زمینه بیشتر صحبت کنم.

بسیاری از مخالفان لنینیسم( به مثابه ی ادامه ی کمونیسم علمی مارکس ) معتقدند که انقلاب اکتبر انقلابی غیر کارگری و غیر سوسیالیستی بوده است و حتی برخی از صاحبنطران مارکسیست یا بهتره بگویم موسوم به مارکسیست این انقلاب کبیر پرولتری را تا حد کودتا نزول می دهند. (مثلا کورنیلیوس کاستوریادس)،در دوره ی لنین و انقلاب اکتبر کم نبودند اپورتونیست هایی که زیر نام مارکسیسم به بزرگترین دستاورد های کمونیستی حمله می بردند و مواضع پاسیفیستی خود را در قبال این انقلاب و دیدگاه های لنین اعلام می نمودند. بر همه روشن است که انقلاب اکتبر علیرغم هر نقدی که به آن وارد باشد،به رهبری طبقه ی کارگر و حزب پیشتاز آن طبقه یعنی حزب بلشویک صورت گرفت.

برای سالهای طولانی لنین ممعتقد بود که جامعه ی روسیه برای رسیدن به سوسیالیزم باید یک انقلاب بورژوا_دموکراتیک را از سر بگذراند،برای همین لنین در اثر معروفش" دو تاکتیک سوسیال دمکراسی در انقلاب بورژوا _ دمکراتیک" به ضرورت دخالت طبقه ی کارگر در این انقلاب به همراه متحدینش یعنی دهقانان و سایر اقشار فرودست جامعه اشاره می کند و موضع پاسیفیستی منشویک ها را که می گفتند چون انقلاب 1905 بورژوایی است،بنابراین باید رهبری آن هم در دست بورژوازی باشد را به شدت افشا می کرد و شعار دیکتاتوری  انقلابی دمکراتیک دهقانان و پرولتاریا را در آن مقطع برگزید.لنین معتقد بود که در شرایط تاریخی پرولتاریا مطالبات مختلفی دارد.برای نمونه(مطالبات حداقل و مطالبات حداکثر)،به همین خاطر است که در آن مقطع این مطالبات  به مطالبات کمونیست ها تبدیل شده بود  و بعد ها هم به موضع بسیاری از کمونیست های معتقد به راه لنین تبدیل شد.

در تمام آثار لنین که در دوره های مختلف تاریخی نوشته شده اند ما شاهد بررسی مسائل مختلف از دیدگاه کمونیسم علمی مارکس هستیم.تاثیرات لنین بر کمونیسم و تکامل نظریات مارکس و انگلس در آثار و نوشته های لنین باعث شد که  در بسیاری موارد مارکسیسم _ لنینسم به جای کمونیسم به کار برده شود.تا قبل از دوره ی لنین  مارکسیسم را معادل کمونیسم می شناختند،اما تاثیرات گرانبهای لنین بر علم مارکسیسم باعش شد که لنینسم به مارکسیسم افزوده شود و مارکسیسم _لنینیسم به معادل کمونیسم تبدیل شود.

لنین با تحلیل مشخص از اوضاع مشخص و تطبیق نظریات انقلابی مارکس با جوامع مختلف و عملی نمودن انقلاب سوسیالیستی که از جانب بورژوازی تحت عنوان اتوپیا و غیره نام نهاده می شد،مشت بزرگی را بر دهان تمام اپورتونیست ها و مخالفین کمونیسم علمی که لباس کمونیسم را به تن کرده بودند کوبید و عملی و علمی بودن نظریات سوسیالیسم را با انقلاب اکتبر و قدرت گیری پرولتاریا اثبات نمود.

همان طور که اشاره شد تا قبل از 1917 و آوریل این سال لنین در موردقدرت گیری پرولتاریا و انقلاب کارگری در روسیه با بسیاری دیگر از مارکسیست ها هم عقیده بود،اما او در تزهای مشهور خود معروف به تزهای آوریل نظراتش را در این زمینه تغییر داد و این تزها نقشه ی داهیانه ی حزب بلشویک در راه انتقال از انقلاب بورژوا _ دمکراتیک به انقلاب سوسیالیستی گردید.در شرایطی که انقلاب فوریه ناکام مانده و حزب بلشویک زمینه ی رسیدن به قدرت سیاسی را داشت،تاخیر و تعلل در گام برداشتن به سوی قدرت سیاسی و میدان خالی کردن برای بورژوازی موضعی نبود که لنین برگزید،بلکه تلاش های پیگیرانه و دخالتگری و گام برداشتن به سوی قدرت سیاسی را به جای پاسیفیسم و کناره گیری از رهبری انقلاب برگزیدند.

لنین با این تزها برنامه ی آتی برای کشور شوراها را ارائه داد. تب و تاب انقلابی در اروپا به خصوص در آلمان لنین را خوشبین کرده بود که این انقلاب می تواند جرقه ای باشد که انبار باروت بورژوازی را منفجر می کند و این انقلاب به بیش قراول انقلاب های سوسیالیستی در دنیا تبدیل خواهد شد،اما متاسفانه انقلاب سوسیالیستی به دلایل مختلف در اروپا پیروز نشد و یکی از دلایل شکست انقلاب اکتبر ایزوله شدن انقلاب در کشوری بود که منابع تولید در آن جامعه پاسخگوی نیازهای کل مردم نبود.برنامه ریزی برای اقتصادی کردن روسیه توسط استالین در دهه ی 30 برای جواب به کمبود منابع تولید و اداره ی جامعه بود که به سرمایه داری دولتی تبدیل شد.(این بحث را در نوشته های بعدی باز خواهم کرد).

شعار های استراتژیک لنین در این انقلاب نان،صلح و آزادی بودند.لنین در شرایطی این شعار ها را برگزید که موقعیت روسیه بیش از هر زمانی این شعارها و مطالبات را می طلبید.در شرایطی که مردم روسیه از تبعات ناشی از جنگ و قحطی در گرسنگی به سر می بردند  مطالبه ی نان به مطالبه ی جمع کثیری از طبقات پایین جامعه تبدیل شده بود.در شرایطی که جنگ جهانی اول سالهای پایانی خود را سپری می کرد و مردم از هر لحاظ از جنگ و خونریزی به ستوه آمده صلح می خواستند و در شرایطی که سیستم حکومتی سرکوبگر و دیکتاتور روسیه(تزاری)  بر سر کار بود و پایین ترین آزادی ها را از مردم سلب می کرد مردم شوروی بیش از هر زمانی به آزادی نیاز داشتند و مطالبه ی آزادی به یکی از مطالبات اصلی جمع کثیری از مردم به خصوص کارگران و اقشار فرودست جامعه تبدیل شده بود.به همین دلیل طرح به موقع این شعار ها از جانب لنین و حزب بلشویک موجب شد که این حزب به یک جریان توده ایی در جامعه ی رسیه تبدیل شود که مطالبات واقعی مردم را نمایندگی می کرد.

با بررسی آثار لنین در دوره های مختلف به عمق رادیکال بودن و انقلابی بودنشان پی خواهیم برد و رد پای نظریات کمونیستی مارکس و پایبندی او به این نظریات را، برخلاف داعیه ی بسیاری از مخالفان کمونیسم که تلاش دارند بین نظریات مارکس و لنین گسست ایجاد کنند ،می رسیم.

در اینجا به بررسی مختصر برخی از آثار رفیق اولیانف می پردازیم هر چند بررسی تک تک آثارش از حوصله ی این مطلب کوتاه خارج است.

لنین در کتاب یک گام به پیش دو گام به پس مواضع کمونیستی خود را در مقابل سازمان شکنی منشویک ها اعلام می کند و از حزب در مقابل سازمان شکنی دفاع می کند و بالاخره توانست حزب تراز نوین پرولتاریا یعنی حزب بلشویک را بنیان نهد، اگر چه در ابتدای امر لنین و همفکرانش در حزب سوسیال دمکرات روسیه اقلیت کمی بودند اما به دلیل دیدگاه های انقلابیشان توانستند در نهایت حزب بلشویک را بنیان نهند.در این اثر لنین به محفل بازی به شدید ترین شیوه حمله می کند و مخالفین درون حزبی را بی امانانه به چالش می کشد.کتاب چه باید کرد؟هم به ضرورت حزب کمونیستی و پرولتری اشاره دارد.

در کتاب امپریالیزم به مثابه ی بالاترین مرحله ی سرمایه داری رادیکالترین و علمی ترین نظریات کمونیستی در مورد امپریالیزم و سرمایه داری انحصاری را مطرح نموده و آلترناتیو رادیکال را در قبال شرایطی که سرمایه داری انحصاری است و در گندیدگی به سر می برد را معرفی نموده و امکان پیروزی سوسیالیسم و انقلاب سوسیالیستی در یک کشور خاص را اشاره می نماید.لنین در این اثر اشاره می نماید که انقلاب سوسیالیستی نمی تواند به صورت همزمان در تمام کشورهای دنیا صورت گیرد بلکه او معتقد است که انقلاب ابتدا در یک یا چند کشور ممکن است صورت پذیرد و بعد از آن به دیگر کشورها سرایت کند.

کتاب دولت و انقلاب شامل عمیق ترین و دقیق ترین نظریات در زمنیه ی دولت از نقطه نظر علم مارکسیسم است.لنین در این اثر دولت را ابزار دست طبقات حاکم برای حفظ نظم موجود در هر عصری می نامد و ماهیت بورژوایی نظریات اپورتونیست هایی همچون کائوتسکی، آنارشیست ها و ... در زمینه ی دولت را افشا می کند و آموزش مارکسیسم در زمینه ی دولت،دیکتاتوری پرولتایا،انقلاب،سوسیالیزم و کمونیزم را مطرح می نماید.

لنین در این اثر در زمینه ی الغای دولت می نویسد که "از هر 10000 نفری که در باره ی زوال دولت چیز هایی شنیده و یا خوانده اند ،9990 نفر آنان اصلا نمی دانند و یا به یاد ندارند که ،که استنتاجات از این حکم را انگلس تنها متوجه آنارشیست ها نکرده است،از 10نفر باقی هم به احتمال قوی 9 نفر نمی دانند که دولت آزاد خلقی یعنی چه و چرا حمله به این شعار حمله به اپورتونیست هاست.

کسانی که به غیر سوسیالیستی بودن انقلاب اکتبر معتقدند و بارها تلاش نمودند که این انقلاب صورت نگیرد یا کسانی که بعدها موضع پاسیفیستی و بورژوایی خود را در مقابل این انقلاب اعلام نمودند، از نظر من کسانی که به غیر کارگری بودن این انقلاب معتقدند در جبهه ی بورژوازی قرار دارند و درکی از کمونیزم مارکس و انگلس ندارند.بررسی تمام نظریات لنین به همراه آثارش نمی تواند در این نوشته ی کوتاه صورت گیرد.در اینجا به بررسی برخی از مهمترین آثار لنیین پرداختم در آینده سعی خواهم نمود هر کدام از آثار لنین را بنا یه ضرورت صورت جداگانه بررسی نمایم.

حسن معارفی پور

اکتبر 2009

 برگرفته از جهان امروز شماره 236

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23  توسط حسن معارفی پور  |